احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٨٦
پس از ورود مهمانان به مجلس،[١] به کنیزکان خود دستور پذیرایی داد و همانگونه که رسم است، برای بریدن و پوست کندن میوهجات، در بشقابها، کارد قرار میدهند (به هر یک ازمهمان ها برای پاره کردن میوه،کاردی داد) و شروع به پوست کندن و خوردن نمودند و با شادمانی و خندهکنان به گفتگو پرداختند.
در این هنگام زلیخا به یوسف علیه السلام دستور داد که وارد مجلس شود، یوسف علیه السلام اکنون غلام است و باید از خانم اطاعت کند، سرانجام وارد مجلس زنانه شد، زنان مجلس تا چشمشان به یوسف علیه السلام افتاد، از چهره فوقالعاده زیبای او، مات و مبهوت شده و همه چیز را فراموش کردند، حتی با کاردهایی که در دست داشتند، عوض بریدن میوهها،دست های خودرا بریدند و گفتند: این شخص، با این زیبایی و صفات، بشر نبوده؛ بلکه فرشته است.
وقتی زلیخا دید مهمانان نیز در محو جمال یوسف علیه السلام با وی شریک شدند، بسیار خوشحال شده و گفت: این همان غلامی است که شما مرا در گرفتاری عشق او نکوهش میکردید، هرچه کردم وی کمترین تمایلی به من نشان نداد، عفّت ورزید و اگر از این پس هم، خواسته مرا ردّ کند و به من اعتنا نکند، قطعاً باید زندانی شود و خوار و ذلیل گردد.
یوسف علیه السلام که این سخن را شنید، عرضه داشت: «پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه این زنان، مرا به سوی آن میخوانند. اگر مگر و نیرنگ آنان را از من باز نگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد و در زمرۀ جاهلان و شقاوتمندان درخواهم آمد.» خداوند دعای وی را اجابت کرده و مکر و نیرنگ زنان را از او برطرف ساخت.[٢]
[١] . روایت شده که این زنان پنج نفر بودند بنامهای: «زن ساقی پادشاه مصر، زن رئیس نانواییها، زن رئیس نگهبانان چارپایان، زن رئیس زندان، زن وزیر دربار» که همه از بزرگان و اشرافزادگان و از زنان مسئولین حکومتی کشور بودند. (بحارالانوار ، ج ١٢ ، ص ٢٢٦).
[٢] . اقتباس از سوره یوسف/ ٣٠-٣٤.