احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٨٨
بطور آشکار و روشن نیست.
ولی این کوردلان دربرابرآن منطق روشن و معجزات فرستادگان، تسلیم نشدند، بلکه بر خشونت خود افزودند و از مرحله تکذیب پا فرا گذاشته و به مرحله تهدید و شدّت عمل گام نهادند و گفتند: ما شما را به فال بد گرفتهایم، وجود شما شوم است و مایۀ بدبختی شهر و دیار ما.[١]
باز به این قناعت نکردند، بلکه با تهدیدی صریح و آشکار، نیّات زشت خود را ظاهر ساخته و گفتند:اگراز این سخنانتان دست بر ندارید، مسلّماً شما را سنگسار خواهیم کرد و مجازات دردناکی از ما به شما خواهد رسید.
اینجا بود که رسولان الهی با منطق گویای خود به پاسخ هذیان های آنها پرداختند و گفتند: شومی شما از خود شماست و اگر درست بیندیشید به این حقیقت واقف خواهید شد. شما گروهی اسراف کار و متجاوزید و اگر جامعه شما گرفتار سرنوشت شوم شده و برکات الهی از میان شما رخت بربسته، سبب آن، اسراف در گناه و آلودگی به شهوات است و این که توحید را انکار کرده و به شرک روی آوردید.
ماجرای احتجاج و دعوت پیامبران و تهدید و انذار بتپرستان، در سراسر شهر انطاکیه منتشر شد. مردی حقپرست و با ایمان که در محلّه دور دست شهر به نجّاری مشغول بود،[٢] از این قضیّه اطّلاع پیدا کرد و از شنیدن تهدید کفّار، بر حیات پیامبران بیمناک شد، با سرعت و شتاب خود را به مرکز شهر رسانید و به سراغ گروه کافران آمد و گفت:
[١] . چون با آمدن این پیامبران به شهر انطاکیه مشکلاتی در زندگی مردم آن دیار در اثر گناهانشان بوجود آمد و مدّتی نزول باران قطع شد، آنها این حادثه را به دعوت آن پیامبران پیوند دادند و قدوم آنها را به فال بد گرفتند(تفسير قرطبي ، ج ٨ ، ذيل آيات مذكور).
[٢] . غالب مفسّران گفتهاند این مرد نامش «حبیب نجّار» بوده است.
حیوه القلوب ، ج ١ ، ص ٤٠٩.