احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٩٤
آشکارا به او گفت: من یوسف علیه السلام برادر تو هستم. سپس از گذشتهها و ناراحتیهایی که در اثر حسادت و کینه برادرانشان متحمّل شده بودند، یاد کردند.
یوسف علیه السلام به برادرانش گفت: اندوهگین مباش و از کارهایی که آنها در مورد ما انجام دادند شِکوه نکن، چه این که خداوند نعمت قدرت و جاه و مقام به من عنایت کرده و اینک تو در پناه و تحت توجّهات من هستی.
پس از آن، یوسف علیه السلام خیلی علاقه داشت تا به عنوان مقدّمهای برای آوردن پدر و مادرش به مصر، برادرش بنیامین را نزد خود نگاه دارد، ولی هیچ راهی از نظر قانون، برای نگه داشتن او نبود جز اینکه نقشهای بکار برد و آن این بود که وقتی فرزندان یعقوب علیه السلام بارها را بستندکه به شهر خود برگردند. درحین بستن بارها، یکی از مأمورین حکومتی با اشارۀ مخفیانهی یوسف علیه السلام ، پیمانه رسمی حکومت را که وسیله کیل (سنجش) آنها بود، در میان بار بنیامین گذاشت. وقتی کاروان آماده حرکت به سوی کنعان شد، یکی از مأمورین صدا زد. ای کاروان شما دزدی کردهاید!
برادران یوسف علیه السلام برآشفتند و رو به آنها کردند و گفتند: چه متاعی از شما گم شده است که ما را دزد میخوانید؟
به آنها گفته شد: جام زرّین پادشاه، و یکی از ظرف های سلطنتی حکومت که وسیله کیل و وزن آنها بوده را گم کردهایم، هرکس آن را بیاورد، یک بار شتر جایزه میگیرد.
برادران یوسف علیه السلام گفتند: به خدا سوگند! ما نیامدهایم که در این سرزمین فساد کنیم، ما هرگز دزد نبودیم.
به آنها گفتند: اگر این ظرف؛ در، بار یکی از شما پیدا شود، سزایش چیست؟
برادران گفتند: طبق سنّت وقانون ما باید سارق را به عنوان عبد نگه دارید،