احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٧٠
صیانه گفت: نه، منظورم خدای موسی و هارونO است که زمین و زمان و پدرت فرعون را آفریده.
این خبر به گوش فرعون رسید، صیانه و فرزندانش را به حضور طلبید و پرسید: پرورگارت کیست؟ صیانه گفت: خدای من و تو، الله است که پروردگار جهانیان است، فرعون با شنیدن این سخن بیدرنگ دستور داد: تنوری را که از مس ساخته بودند آتش کنند.
سپس به ترتیب تمام فرزندان صیانه را در میان تنور آتشین افکند و سوزاند، تا نوبت به آخرین بچۀ او رسید که طفلی شیرخواره بود، صیانه منقلب شد و صبر و قرارش تمام و با عاطفه سوزناک شروع به اعتراض و گریه نمود، ولی آن بچۀ شیرخواره به امداد غیبی چون عیسی علیه السلام به سخن آمد و گفت: ای مادر صبر کن! این بلاها، در راه حق است.
سپس خودِ صیانه را به میان تنور انداخت، که رسول خداm میفرماید: از سوختن آن زن و فرزندانش بوی خوشی پدیدار شد که در آسمان به مشام ملائکه رسید و من هنگام رفتن به معراج آن بوی خوش را استشمام کردم].
آسیه وقتی کشته شدن صیانه همسر حزقیل و فرزندانش را با این وضع فجیع و دردناک مشاهده نمود، دید که ملائکه روح صیانه را به آسمان بالا میبرند، یقین او زیاده شد، لذا ایمان خود را ظاهر کرده و شدیداً به فرعون اعتراض کرد وگفت: وای بر تو ای فرعون! تا کی جنایت خواهی کرد؟
چقدر به خدایت و خدای عالیمان جرأت و جسارت پیدا کردهای؟ این زن و فرزندان او چه گناهی کرده بودند، که آنان را به آتش کشیدی؟
فرعون گفت: مگر تو هم دیوانه شدهای مانند صیانه! که این گونه سخن میگویی. آسیه گفت: دیوانه نشدهام ولیکن به خدای موسی علیه السلام که خدای