احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٨٩
ای قوم من! از فرستادگان خدا پیروی کنید. از کسانی که از شما اجر و و مزدی نمیخواهند. این رسولان چنانکه از محتوای دعوت سخنانشان برمیآید افرادی هدایت یافتهاند. من چرا کسی را پرستش نکنم که مرا آفریده، مراقب باشید همۀ شما به سوی خدا باز میگردید و هرگاه من چنین بتهایی را پرستش کنم و آنها را شریک پروردگار قرار دهم، در گمراهی آشکار خواهم بود.
سپس در حضور جمع اعلام کرد:
همه بدانید من به پروردگار شما ایمان آوردهام و دعوت این رسولان را پذیرا شدهام، بنابراین سخنان مرا بشنوید و گفتار مرا بکار بندید که به سود شماست.
امّا سخنان این مرد مؤمن، در آن قلب های سیاه و سرهای پر از مکر و غرور، نه تنها اثر مثبتی نگذاشت، بلکه چنان آتش کینه و عداوت را در دلهای آنان برافروخت، که از جا برخاستند و با نهایت قساوت و بیرحمی به جان این مرد شجاع و مؤمن افتاده، او را سنگباران کردند و پیکرش را چنان آماج سنگ ها ساختند، که بر زمین افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد و روحش به آسمان پرواز کرد و در جوارقرب رحمت الهی ودر نعیم بهشتیشتافت.
درآن جا تنها آرزویش این بود که میگفت:
«ای کاش قوم من میدانستند که پروردگارم، مرا مشمول آمرزش و عفو خویش قرار داد و در صف گرامیان جای داد».
سپس سرنوشت آن قوم طاغی و ستمگر به اینجا رسید که خداوند میفرماید:
ما بر قوم او بعد از او هیچ لشکری از آسمان نفرستادیم، فقط یک صیحهای آسمانی تحقّق یافت، صیحهای تکان دهنده و مرگبار، ناگهان همگی خاموش شدند. افسوس بر این بندگان که هیچ پیامبری برای هدایت آنان نیامد، مگر