احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٩٦
علی علیه السلام فرمود: علی فرزند ابیطالب علیه السلام .
عمرو گفت: من خون تو را نمیریزم، زیرا پدر تو از دوستان دیرینه من بود، من در فکر پسر عمّت هستم، که ترا به چه اطمینان به میدان من فرستاده، من میتوانم تو را با نوک نیزهام بردارم و میان زمین و آسمان نگاه دارم، در حالی که نه مرده باشی و نه زنده.
علی علیه السلام فرمود: تو غصّۀ مرگ مرا مخور، من در هر حالت (کشته شوم و یا بکشم) سعادتمند بوده و جایگاه من بهشت است، ولی در همه حال دوزخ انتظار تو را میکشد.
عمرو لبخندی زد و گفت: علی! این تقسیم عادلانه نیست، بهشت و دوزخ هر دو مال تو باشد.
سپس علی علیه السلام سه پیشنهاد به او داد:
نخست) تو را به سوی خدا و پیامبرش و دین اسلام دعوت میکنم!
عمرو گفت: نیازی به آن ندارم.
دوم) دست از نبرد بردار و محمّدm را به حال خود واگذار.
عمرو گفت: پذیرفتن این مطلب برای من مایه سرافکندگی است، فردا شعرای عرب، زبان به بدگویی من میگشایند و تصوّر میکنند که من از ترس به چنین کاری دست زدهام.
سوم) سپس علی علیه السلام فرمود: اکنون حریف تو پیاده است، تو نیز از اسب پیاده شو، تا با هم نبرد کنیم.
نبرد میان آن دو به شدّت آغاز گردید و گرد و غبار اطراف دو قهرمان را فرا گرفت و تماشاگران از وضع آنان بیخبر بودند، تنها صدای ضربات شمشیر که