احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٤٢
به هر حال من نمیخواهم کار را بر تو مشکل بگیرم و هرگز سخت گیری نخواهم کرد و با خیر و نیکی با تو رفتار خواهم نمود. و ان شاءالله به زودی خواهی دید، که من از صالحانم.
موسی علیه السلام درخواست پیرمرد را پذیرفت، به این ترتیب با صفورا ازدواج کرد و با کمال آسایش در مَدْیَنْ ماند و به چوپانی و دامداری پرداخت، و به بندگی خدا ادامه داد تا روزی فرا رسد که به مصر بازگردد و در فرصت مناسبی، بنیاسرائیل را از یوغ طاغوتیان فرعونی رهایی بخشد.
موسی علیه السلام پس از ده سال سکونت در مَدْیَنْ،[١] در آخرین سال سکونتش روزی به شعیب علیه السلام گفت: من میخواهم به مصر برگردم و از مادر و خویشانم دیدارکنم، در این مدّت که در خدمت تو بودم در نزد تو، چه دارم؟[٢]
شعیب علیه السلام طبق آن قرار قبلی، آنچه از گوسفندان با آن مشخّصات متولّدشده بودند،باکمال میل به موسی علیه السلام داد، او اثاث و گوسفندان و اهل و عیال خود را آماده ساخت، تا به سوی مصر حرکت کند.
هنگام خروجش به شعیب علیه السلام گفت: یک عصایی به من بده که اورابهدستبگیرم،چندینعصا از پیامبران گذشته در منزل شعیب علیه السلام بود، لذا شعیب علیه السلام به وی گفت: برو به آن خانه و یکی از عصاها را برای خودت برادر. موسی علیه السلام به
[١] . از روایتی برمیآید، که موسی علیه السلام برای شعیب علیه السلام ده سال کار کرد. وسائل الشّیعه ، ج ١٥، ص ٣٤.
[٢] . در روایات آمده، که شعیب علیه السلام برای قدردانی از زحمات موسی علیه السلام قرار گذاشته بود، گوسفندانی که با علائم مخصوصی متولّد میشوند به او ببخشد، اتّفاقاً در آخرین سالی که او عزم داشت با شعیب علیه السلام خداحافظی کند و به سوی مصر بازگردد، تمام یا غالب نوزادان گوسفند با همان ویژگی متولّد شدند (اعلام قرآن ، ص ٤٠٩).