احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٧٥
میزند، مردم به سوی قتلگاه خود بشتابید و سپس این منادی بر فراز کوه ابوقبیس رفت و قطعۀ سنگ بزرگی را از بالا به حرکت درآورد. این قطعه سنگ متلاشی شد و هر قسمتی از آن به یکی از خانههای قریش اصابت کرد و نیز از درّۀ مکّه سیلابِ خون جاری شد.
هنگامی که وحشت زده از خواب بیدار شد و به برادرش عبّاس خبر داد، مردم در وحشت فرو رفتند.
امّا هنگامی که داستان این خواب به گوش ابوجهل رسید گفت: این زن، پیامبر دوّمی است که در فرزندان عبدالمُطَّلب ظاهر شده، قسم به بتهای لات و عُزّی که سه روز مهلت میدهیم، اگر اثری از تعبیر خواب او ظاهر نشد، نامهای را در میان خودمان امضاء میکنیم که بنیهاشم دروغگوترین طوائف عربند.
ولی روز سوم که از این خواب گذشت، همان روزی بود که فریاد قاصد ابوسفیان، همۀ مکّه را لرزان ساخت، و از آنجا که بسیاری از مردم مکّه در این کاروان سهمی داشتند، مردم به سرعت بسیج شدند و حدود نهصد و پنجاه نفر مرد جنگی که جمعی از آنان بزرگان و سرشناسان مکّه بودند، با هفتصد شتر و صد رأس اسب به حرکت درآمدند و فرماندهی لشکر به عهد ابوجهل بود.
پیامبر اسلامm با سیصد و سیزده نفر (هشتاد و دو نفر مهاجر، شصت و یک نفر اَوْسی و صد و هفتاد نفر خزرجی)، که تقریباً مجموع مسلمانان مبارز اسلام را در آن روز تشکیل میدادند، به نزدیک سرزمین بدر، بین راه مکّه و مدینه رسیده بود، خبر حرکت سپاه قریش به او رسید.
در این هنگام با یاران خود مشورت کرد، که آیا به تعقیب کاروان ابوسفیان و مصادره اموال کاروان بپردازد و یا برای مقابله با سپاه آماده شود؟
جمعی مقابله با سپاه دشمن را ترجیح دادند، ولی گروهی از این کار اکراه داشتند