احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٥١
تا یونس علیه السلام را به ساحل دریا ببرد و او را به بیرون دریا بیفکند. یونس علیه السلام در حالتی از بیماری و خستگی، از شکم ماهی خارج شد.
خداوند درختی با سایه گسترده از نوع کدو بالای سرش رویانید، که آن را میمکید مانند شیر از پستان، و در سایه آن بسر میبرد.
موهایش، همه ریخته بود و پوستش نازک شده بود و تسبیح خدا میگفت و ذکر خدا میکرد در شب و روز.
چون بدنش قوّت یافت و محکم شد و سلامتی خود را باز یافت، خدا کرمی را فرستاد که ریشۀ درخت کدو را بخورد و آن درخت خشک شد. خشک شدن آن درخت برای یونس علیه السلام ، بسیار سخت و رنجآور بود و او را محزون نمود.
خداوند به او وحی کرد: چرا محزون هستی؟
او عرض کرد: این درخت برای من سایه تشکیل میداد، کرمی را بر آن مسلّط کردی، ریشهاش را خورد و خشک گردید.
خداوند فرمود: تو از خشک شدن یک درختی که، نه آن را کاشتی و نه به آن آب دادی غمگین شدی، ولی از نزول عذاب بر صد هزار نفر یا بیشتر محزون نشدی، اکنون بدان که اهل نینوا ایمان آوردهاند و راه تقوی پیش گرفتند و عذاب از آنها رفع گردید، به سوی آنها برو.
یونس علیه السلام متوّجه خطای خود شد و عرض کرد:
«یا رَبِّ عَفْوَکَ عَفْوَکَ».
سپس به سوی نینوا حرکت کرد، وقتی به نزدیک نینوا رسید، خجالت کشید که وارد شهر شود، چوپانی را دید نزد او رفت و به او فرمود: برو نزد مردم نینوا و به آنها خبر بده که یونس علیه السلام به سوی شما میآید.