احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٨٤
در پشتِ درب، زلیخا پیراهن یوسف علیه السلام را از پشت گرفت تا او را به عقب بکشاند، وی هم کوشش میکرد که درب را باز کند و فرار نماید. در این کشمکش، پیراهن یوسف علیه السلام از پشت پاره گشته و وی سرانجام موفق به فرار شد.
در همین حال، همسر زلیخا را مقابل درب دیدند، زلیخا برای اینکه خود را تبرئه کند، پیش دستی کرده و به شوهرش گفت: یوسف علیه السلام قصد داشت با من عمل ناروا انجام دهد.
در ادامه گفت: آیا کیفر کسی که قصد خیانت به همسر تو داشته، چیزی جز زندان و عذاب دردناک است؟ زلیخا شوهر را تحریک نمود تا یوسف علیه السلام را زندانی سازد.
ولی یوسف علیه السلام این اتهام را از خود ردّ کرده و گفت: «این زلیخا بود که میخواست به شوهرش خیانت کند و مرا بسوی گناه و فساد بکشاند، من برای اینکه مرتکب گناهی نشوم و خیانت به سرپرستم نکنم، فرار کردم، او به دنبال من آمد، از این رو، ما را با این حال دیدید».
در همان حال که یکدیگر را متّهم میساختند، یکی از نزدیکان زلیخا،[١] در محل بحث و جدل حاضر گردیده و در آن قضیه داوری کرد و گفت: اگر پیراهن یوسف علیه السلام از جلو پاره شده است، او قصد سوء داشته و مجرم است و اگر از عقب و پشت سر پاره شده، او این قصد را نداشته.
[١] . بعضی گویند در این هنگام خداوند به یوسف الهام کرد، که به عزیز مصر بگو: این کودکی که در گهواره است (خواهرزاده زلیخا) شاهد من است، به امر خداوند آن نوزاد سه ماهه به سخن آمد .
ولی برخی گویند آن شخص داور، مردی بود که پسر عموی زلیخا بود و با شوهر زلیخا (وقت خروج یوسف و زلیخا ازکاخ) جلوی درب کاخ نشسته بودند (بحارالانوار ، ج ١٢ ، ص ٢٢٦ ؛ قصصالانبیاء ، ص ٢٧٥).