احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٠٠
همگی داخل مصر شوید که ان شاءالله در امن و امان خواهید بود، و پدر و مادر خود را بر تخت نشانید و همگی (پدر و مادر و برادران) در برابر شکوه و عظمت یوسف علیه السلام به خاک افتادند. و برای وی به عنوان شکر پروردگار، سجده کردند، یوسف علیه السلام به یاد خوابی افتاد که در زمان طفولیّت دیده بود، به پدر رو کرد و گفت: ای پدر! این منظره، تعبیر خواب سابق من است. پروردگارم آن را محقق گردانید ...[١]
یعقوب علیه السلام که از عمرش صد و سی سال گذشته بود وارد مصر شد، پس از هفده سال،[٢] که در کنار یوسف اش زندگی کرد، دارِ دنیا را وداع نمود.
طبق وصیّتش جنازه او را به فلسطین آورده و در کنار مدفن پدر و جدّش (اسحاق و ابراهیم علیه السلام ) در شهرالخلیل دفن کردند.
سپس یوسف علیه السلام به مصر بازگشت و بعد از پدر، بیست و سه سال زندگی کرد. تا در سن صد و بیست سالگی (یا ١١٠ سالگی) دارِ فانی را وداع نمود، او نیز وصیّت کرد که جنازهاش را در کنارِ قبور پدران خود دفن کنند.
یوسف علیه السلام بقدری محبوبیّت اجتماعی پیدا کرده بود و عزّت فوقالعادهای نزد مردم مصر داشت، که پس از فوتش بر سر محل به خاک سپاریاش نزاع شدوهر قبیلهای میخواستند جنازه یوسف علیه السلام را در محله خود دفن کنند، تا قبر او مایۀ برکت در زندگیشان باشد.
بالأخره رأی بر این شد که جنازه یوسف علیه السلام را در رود نیل دفن کنند، زیرا آب رود که از روی قبر رد میشد، مورد استفاده همه قرار میگرفت و به این ترتیب همه
[١] . اقتباس از سوره یوسف/ ٩٩-١٠١.
[٢] . بنا بر روایتی دو سال (حیوه القلوب،ج ١،ص ١٩٧؛تفسیر عیاشی،ج ٢، ص ١٩٨؛ بحارالانوار،ج ١٢، ص ٢٩٥).