احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٤٩
موسی علیه السلام گفت: حتّی اگر نشانۀ آشکاری برای رسالتم برایت بیاورم نمیپذیری؟
فرعون گفت: اگر راست میگویی آن را بیاور! در این هنگام موسی علیه السلام عصای خود را به زمین انداخت، ناگاه دیدند که آن عصا به صورت ماری بزرگ آشکار شد، سپس موسی علیه السلام دستش را در جیب خود فرو برد و بیرون آورد، همۀ حاضران دیدند دست او سفید و درخشنده گردید.
فرعون به اطرافیان گفت: این(موسی علیه السلام ) جادوگرِ آگاه و ماهری است! او میخواهد شما را از سرزمین تان با سحرش بیرون کند، شما چه نظر میدهید؟
اطرافیان گفتند:موسی علیه السلام و برادرش هارون را مهلت بده و مأمورانی را در تمام شهر بسیج کن، تا به جستجوی جادوگران بپردازند و هرجا، جادوگر آگاه و زبردستی دیدند نزد تو بیاورند.
فرعون، مأموران را به گوشه و کنار مصر اعزام کرد، تا جادوگران را نزد او آورند، مأموران وی تعداد زیادی از جادوگران را آوردند، ساحران به فرعون گفتند:در صورتی که در جادوگری بر موسی علیه السلام پیروز شوند، از او پاداش گران بهایی میخواهند، فرعون نیز پذیرفت و به آنان وعده داد که آنان در پیشگاه وی از مقامی بس والا برخوردار خواهند شد.
معجزات موسی علیه السلام و ایمان جادوگران
روز موعود دیدار جادوگران با موسی علیه السلام فرا رسید و جماعت انبوهی به صحنه نمایش آمدند،فرعونواطرافیان درجایگاه مخصوص قرار گرفتند. در این هنگام ساحران با غرور مخصوصی به موسی علیه السلام گفتند: آیا اوّل تو عصای خود را میافکنی، یا ما بساط و وسایل جادویی خویش را بیندازیم. موسی علیه السلام با خونسردی مخصوصی پاسخ داد: شما کار خود را آغاز کنید.
ساحران، طناب ها و ریسمان ها و عصاهای خود را به میدان افکندند و با چشمبندی مخصوص،