احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٩٢
گفتند: پیرمرد ضعیفی است.
فرمود: آیا شما برادر دیگری هم دارید؟
گفتند: بلی یک برادر داریم، که از پدر ماست و از مادر دیگر.
یوسف علیه السلام گفت: اگر بار دیگر پیش من آمدید، آن برادر پدری خود را نزد من بیاورید، اگر برادرتان را نیاورید، بار دیگر که به مصر برگردید، به شما ارزاق نمیدهم.
آنها در پاسخ یوسف علیه السلام گفتند: سعی ميکنیم پدرمان را راضی کنیم و او را همراه خود بیاوریم.
برادران زمانی که تصمیم رفتن گرفتند و آماده حرکت به سوی کنعان شدند، یوسف علیه السلام به خدمتکاران خود دستور داد، تا محرمانه پولی را که آنان برای خرید کالا آورده بودند، در میان بارشان قرار دهند، تا همین موضوع باعث حُسن ظن پیدا کردن آنان به لطف و کرم و احساس یوسف علیه السلام گردد، ناچار مسافرت دیگری به مصر کنند.[١]
آنها سرانجام بعد از چند روز به شهر خود، کنعان رسیدند و نزد پدر آمده و ماجرایی را که میان آنها و وزیر اقتصاد مصر (یوسف) صورت گرفته بود و عزّت و احترامی که از او دیده بودند به عرض پدر رساندند و برای او نقل کردند که اگر بار دوم به مصر برگردند، در صورت نبودن برادرشان بنیامین با خود، وزیر، آنها را به عدم تحویل کالا تهدید کرده است.
از این رو، از پدر خویش درخواست کردند که اجازه دهد تا در سفر دوم، برای دستیابی به کالا و ارزاقی که به آن نیاز دارند بنیامین را با خود ببرند و به پدر تأکید کردند که از او حمایت و مراقبت خواهند کرد.
[١] . اقتباس از سوره یوسف/ ٥٨-٦٢.