احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٧٣
سپس به مترجمش گفت: از او بپرس حاجت تو چیست؟ مترجم گفت: میگوید حاجتم این است که دویست شتر را از من به غارت بردهاند، دستور دهید اموالم را باز گردانند.
ابرهه سخت از این تقاضا تعجّب کرد و به مترجمش گفت: به او بگو هنگامی که تو را دیدم، عظمتی از تو در دلم جای گرفت، امّا این سخن را که گفتی در نظرم کوچک شدی، تو دربارۀ دویست شترت سخن میگویی، امّا دربارۀ «کعبه» که دین تو و اجداد توست و من برای ویرانیش آمدهام مطلقاً سخنی نمیگویی؟!
عبدالمُطَّلب علیه السلام گفت: من صاحب شترانم، و این خانه صاحبی دارد که از آن دفاع میکند. این سخن ابرهه را تکان داد و در فکر فرو رفت.
عبدالمُطَّلب علیه السلام به مکّه برگشت و به مردم اطّلاع داد که به کوههای اطراف پناهنده شوند و خودش با جمعی کنار خانه کعبه آمد تا دعا کند و یاری طلبد.دست در حلقۀ درِ خانه کعبه کرد و اشعار معروفش را خواند! ...
سپس عبدالمُطَّلب علیه السلام به یکی از درّههای اطراف مکّه آمد و در آنجا با جمعی از قریش پناه گرفت و به یکی از فرزندانش دستور داد بالای کوه ابوقبیس برود ببینید چه خبر میشود.
فرزندش به سرعت نزد پدر آمد و گفت: ای پدر! ابری سیاه از ناحیۀ دریا (دریای احمر) به چشم میخورد که به سوی سرزمین ما میآید.
عبدالمُطَّلب علیه السلام خرسند شد، صدا زد: «ای جمعیّت قریش! به منزل های خود باز گردید که نصرت الهی به سراغ شما آمد»، این از یکسو.
از سوی دیگر: «ابرهه» سوار بر فیل معروفش که «محمود» نام داشت، با لشکر انبوهش برای درهم کوبیدن کعبه از کوه های اطراف، سرازیر مکّه شد، ولی هرچه بر فیل خود فشار میآورد پیش نمیرفت، امّا هنگامی که سر او را به