احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٢٤
جدایی از عمو برای محمّدm دشوار بود، ابوطالب علیه السلام دلش به حال او سوخت و وی را با خود به سفر برد، هنوز کاروان قریش به مقصد نرسیده بود، که در نقطهای به نام «بُصْری» (شهری مرزی بین سوریه و عربستان) توقّف کرد. چون راهبی مسیحی، به نام «بَحیراء» در آنجا صومعهای داشت و مشغول عبادت و مورد احترام مسیحیان آن حدود بود.
کاروانهای تجاری در مسیر خود، در آن نقطه توقّف میکردند و برای تبرّک به حضور او میرسیدند. از حُسنِ تصادف، «بَحیراء» با کاروان بازرگانی قریش روبرو گردید، چشم او به برادر زادۀ ابوطالب علیه السلام افتاد و توّجه او را جلب کرد. دقایقی خیره به اونگاه کرد و گفت: این طفل متعلّق به کدام یک از شماهاست.
گروهی گفتند: متعلّق به ابوطالب است.
بَحیراءگفت: این طفل آينده درخشانی دارد، این همان پیامبر موعود است، که کتابهای آسمانی از نبوّت جهاني و حکومت گستردۀ او خبر دادهاند ...
بر شما لازم است او را از چشم یهود پنهان سازید، زیرا اگر آنان بفهمند او را میکشند.[١]
دوران جوانی و ازدواج حضرت محمّد (ص)
چند سالی که از این سفر گذشت و حضرت محمّد (ص) دوران جوانی عمر خود را میگذارند، از نظر خُلق و خو سرآمدِ همه مردم بود، و راستگوترین و امانتدارترین آنان به شمار میرفت.
[١] . رک: تاریخ پیامبر اسلام ،ص ٥٧ ؛ فروغ ابدیت ،ج ١، ص ١٧٧؛ سیره ابن هشام ،ج ١، ص ١٨٠ به بعد.
(بیشتر تاریخنویسان برآنند که برادرزادۀ ابوطالب از آن نقطه – بصری – تجاوز نکرد، ولی روشن نیست که آیا عموی محمّدm او را همراه خود به مكه باز گرداندواز سفرمنصرف شد يا اينكه محمد mرا همراه کسی به مکّه فرستاد؟).