احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٤٠
ندای پیامبر (ص) جلب توجّه کرد: گروهی از قبائل مختلف قریش به حضور وی شتافتند، سپس پیامبر علیه السلام رو به جمعیّت کرد و گفت: ای مردم هرگاه من به شما گزارش دهم، که پشت این کوه (صفا) دشمنان شما موضع گرفتهاند و قصد جان و مال شما را دارند، آیا مرا تصدیق میکنید؟ همگی گفتند: آری. زیرا ما در طول زندگی از تو دروغی نشنیدهایم.
سپس گفت: ای گروه قریش من شما را از عذاب و کیفر الهی برحذر میدارم. قریش که کم و بیش از آیین او مطّلع و آگاه بودند، این بار با شنیدن این جمله، آنچنان ترس، دلِ آنان را فرا گرفت، که یکی از سران کفر (ابولهب) سکوت مردم را شکست، رو به آن حضرت نمود و گفت: وای بر تو! ما را برای همین کار دعوت کردی. سپس جمعیّت متفرّق شدند و ...
روزی رسول اکرمm در مسجد الحرام بر عدّهای از بت پرستان قریش وارد شد، ملاحظه کرد آنها به بتها سجده میکنند. آنان را از این کار منع کرد و بر مخالفت با دین و آیین پدرشان ابراهیم علیه السلام مورد نکوهش قرار داد.
آنها به وی پاسخ دادند: ما به این دلیل به آنها سجده میکنیم که وسیله تقرّب ما به خدا شوند. رسول خداm برایشان بیان کرد که این کار، همان شرکی است که خداوند آن را، از آنها نخواهد پذیرفت و بدینسان آنان را بر ادامه کارشان مورد سرزنش قرار داد.
گفت: این بتها جز اسمهایی که شما و پدرانتان آنها را نامگذاری کردهاید چیز دیگری نیستند و خداوند بر آنها قدرتی عطا نکرده،[١] امّا آنها پیامبر (ص) را جادوگر و دروغگو میخواندند و علاوه بر دروغگو شمردن او، وی را کاهن یا دیوانه خوانده و به قرآن افترا میبستند که افسانههای پیشینیان است.[٢]
[١] . سوره نجم/ ٢٣.
[٢] . سوره های ص/ ٤، ٥؛ فرقان/ ٤، ٥، ٤١، ٤٢ ؛ انعام/٣٤ ؛ طور/٢٩ ؛ حجر/٦ ؛ انبیاء/٥ .