احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤١٠
شهر «اُفسوس»[١] (یکی از شهرهای روم) پایتخت او بود.
وی مغرور جاه و جلال خود شده بود و خود را خدای مردم میدانست و آنها را به بتپرستی و پرستش خود دعوت میکرد و هرکس نمیپذیرفت او را اعدام میکرد.
بدرفتاری میکرد و ایشان را در فشار و شکنجه میداشت. خفقان و زور و وحشت عجیبی در شهر افسوس و اطراف آن حکمفرما بود. او شش وزیر داشت که سه نفر آنها در جانب راست او به نام های «تملیخا، مکسلمینا و میشیلینا» مینشستند،وسه نفرشان به نام های «مرنوس، دیرنوس و شاذریوس»، در جانب چپ او مینشستند، و دقیانوس در امور کشور با آنها مشورت میکرد.
دقیانوس در سال، یک روز را عید قرار داده بود. مردم و او در آن روز جشن مفصّلی میگرفتند. در یکی از سالها، در همان روز عید، درکاخ سلطنتی دقیانوس،جشن و دیدار شاهانه برقرار بود، فرماندهان بزرگ لشکر در طرف راست او و مشاوران مخصوصش در طرف چپ او قرار داشتند. یکی از فرماندهان به دقیانوس گزارش داد که لشکر ایران وارد مرزها شده است.
دقیانوس از این گزارش به قدری وحشت کرد که بر خود لرزید و تاج از سرش فرو افتاد. یکی از وزیران که «تملیخا» نام داشت، با دیدن این منظره، در دل گفت: این مرد «دقیانوس» گمان میکند که خداست، اگر او خداست پس چرا از یک خبر، اینگونه دگرگون و ماتم زده میشود؟!
این وزیران شش گانه هر روز در خانۀ یکی از خودشان، محرمانه جمع میشدند،
[١] . «اُفسُوس» بضم الف و سین، یکی از شهرهای آسیای صغیر (ترکیه فعلی، که قسمتی از روم شرقی قدیم است) بوده و در نزدیکی رود «کایستر» به فاصلۀ چهل میل به طرف جنوب شرقی اِزْمیر قرار داشته، که پایتخت پادشاه «الونی» محسوب میشده است. (تفسیر نمونه ، ج ١٢ ، ص ٤٠٥).