احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٥٩
برده و در آنجا اسکان دهد، قبل از آنکه موسی علیه السلام از قوم بخواهد که وارد سرزمین مقدّس شوند، چند نفری را فرستاد، تا از وضعیت آن منطقه کسب خبر کنند. وقتی آنها برگشتند به وی اطلاع دادند که مردم آن دیار، افرادی نیرومند و بلندقامت بوده و گردنکش و ظالمند و شهرهای آنجا بسیار مستحکم است.
بنیاسرائیل از این سخنان بیمناک شده و دستور موسی علیه السلام را برای ورود به شهر فلسطین اجرا نکردند به او گفتند: در این سرزمین افراد توانمند و ستمکار وجود دارد که ما تحمّل برابری با آنها را نداریم و تا زمانی که آنها در آن سرزمین هستند، ما هرگز وارد آنجا نخواهیم شد ...
دو نفر از بنیاسرائیل،[١] که خداوند به آنها تقوی عنایت کرده بود، به پا خاسته و به قوم خود گفتند: شما از دروازه شهر وارد شوید، هنگامی که وارد شدید، بیم و ترس به دل آنها راه یافته و شما بر آنان پیروز خواهید گشت و اگر واقعاً به خدا ایمان دارید، براو توکّل کنید.
آنها در پاسخ موسی علیه السلام گفتند: تا زمانی که آنان در آن سامان باشند، هرگز وارد آن سرزمین نخواهیم شد و به موسی علیه السلام جملهای گفتند، که از آن بوی سرزنش و سرپیچی و بیم استشمام میشد. گفتند: تو و پروردگارت بروید و با آنها بجنگید و ما همین جا مینشینیم.
موسی علیه السلام عرضه داشت: خدایا ! من جز بر خودم و برادرم تسلّط ندارم، تو میان ما و این مردم فاسق جدایی بینداز.
خداوند فرمود:چون مخالفت کردند،از هم اکنون سرزمین مقدّس فلسطین را بر آنان حرام کردم و چهل سال سرگردان در بیابان و صحرای سینا باید بمانند،
[١] . درباره اینکه این دو نفر چه کسانی بودهاند؟ غالب مفسّران نوشتهاند که آنها «یوشع بن نون» و «کالب بن یوفنا» بودهاند که از نقبای دوازدگانه بنیاسرائیل محسوب میشدند، (تفسیر نمونه ، ج ٤ ، ص ٣٤٠).