احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٦٥
وقتی که سر مقدّس یحیی علیه السلام را از بدن جدا نمودند، قطرهای از خونش به زمین ریخت و هرچه خاک بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاک بیرون میآمد و تلّی از خاک به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلّی سرخ دیده میشد.
طولی نکشید که «بخت النّصر»[١] قیام کرد و بر بنیاسرائیل مسلّط شد از سبب جوشیدن خون پرسید؟
هیچ کس ندانست، گفتند: مرد پیری هست او میداند. چون او را طلبید و از او پرسید، او از پدر و جدّ خود قصّۀ حضرت یحیی علیه السلام را نقل کرد و گفت: مدّتی قبل، پادشاه این منطقه حضرت یحیی علیه السلام را کشت و سرش را از بدن جدا کرد، خون او به زمین چکیده و همچنان آن خون میجوشد.
بخت النصّر گفت: آنقدر از مردم اینجا بکشم تا خون از جوشیدن باز ایستد.
دستور داد هفتاد هزار نفر را بر روی آن خون کشتند، تا خون از جوشیدن ایستاد.[٢]
محل دفن حضرت یحیی علیه السلام
دربارۀ این موضوع که حضرت یحیی علیه السلام در چه مکانی مدفون شده، اختلاف است.
اما مشهورترین مزار منسوب به آن حضرت، در مسجد جامع اموی دمشق قرار دارد. این عمارت که قدمتی چند هزار ساله دارد، قبلاً کلیسا بوده و پس از تسلط مسلمانان بر نواحی شام به مسجد تبدیل شد.
[١] . او یکی از یاغیان آن عصر بود، با اراذل و اوباش که همراه او بودند شورش کرد و شام و منطقه بیتالمقدّس و فلسطین را تصرف کرد و ظلم زیادی نمود و سرانجام بدست یک غلام ایرانی به درک واصل شد و مردم از شرّش نجات یافتند.
[٢] . حیوه القلوب ، ج ١، ص ٣٨٦ ؛ بحارالانوار، ج ١٤، ص ١٨٢.