احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٦٠
همسر لوط علیه السلام این تقاضا را به ظاهر پذیرفت، امّا در باطن درصدد خبر رساندن به قوم خویش برآمد.[١]
«والهه» زن لوط علیه السلام که هم کیش دشمنان بود، به پشت بام خانهاش رفت و به نشانه رسیدن مهمان های جوان و زیبا که طعمۀ چربی برای قوم بود، کف زد و هلهله میکرد،[٢] ولی قوم صدای او را نشنیده و به سراغ او نیامدند.
لذا با روشنکردن آتش،اوباشان را با خبرساخت وقوم شرور فهمیدند که امشب در خانه لوط علیه السلام چند نفر به مهمانی آمدهاند و از هر سو به سرعت به سوی خانه لوط علیه السلام هجوم آوردند.
بر درب خانۀ او ایستاده و خواستار انجام عمل ناروا با مهمانان او شدند، لوط علیه السلام به آنان التماس میکرد و میگفت: آیا در میان شما یک جوانمرد رشید نیست که به من کمک کند؟ سرانجام گفت: ای قوم! از این بیماری و عمل زشت و کثیف دست بردارید، اینک من حاضرم، دخترانم را به شما تزویج کنم و شما به صورت مشروع و طبیعی از آنان بهرهمند گردید!
ولی جواب قوم این بود: که تو میدانی ما دنبال زنان نیستیم و دختران تو را نمیخواهیم و تو خود خوب میدانی، که هدف ما چیست!
لوط علیه السلام که از قوم خویش به شدت مأیوس گشته بود گفت: اگر قدرت و نیروی بزرگی داشتم و یا تکیهگاه و پشتیبان محکمی داشتم، آنگاه میدانستم با شما پست فطرتان چکار کنم.[٣]
[١] . علامت و رمز میان زن لوط و قومش در این بود، که هرگاه گروهی به مهمانی لوط علیه السلام میآمدند، چنانچه در روز بود، برفراز پشت بام خانهاش دودی به هوا بلند میکرد و در شب نیز با افروختن آتش، خبر از وجود اشخاصی در خانه خویش میداد. (تفسیر قمی ، ج ١ ، ص ٣٣٢ به بعد).
[٢] . علل الشرایع ، ص ٥٦٤.
[٣] . اقتباس از سورههای هود/ ٧٨-٨٠ – قمر/ ٣٣-٣٩.