احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٥١٣
هنگام عبّاس، عموی پیامبر (ص) فکر کرد که اگر رسول خداm به طور قهر آمیز وارد مکّه شود، کسی از قریش زنده نمی ماند، از پیامبر (ص) اجازه گرفت و بر مرکب آن حضرت سوار شد و گفت: میروم شاید کسی را ببینم به او بگویم اهل مکّه را از ماجرا باخبر کند، تا بیایند و امان بگیرند.
عبّاس حرکت کرد و نزدیک شهر مکّه آمد، اتّفاقاً در این هنگام صدای ابوسفیان را شنید که به یکی از دوستانش به نام بُدَیْل میگوید: من هرگز آتش افزونتر از این آتشها ندیدم!
بُدَیْل بن وَرْقاء خُزاعی گفت: فکر میکنم این آتشها مربوط به قبیله خُزاعه باشد. ابوسفیان گفت: قبیله خُزاعه از این خوارترند که این همه آتش برافروزند!
در اینجا عبّاس، ابوسفیان را صدا زد. ابوسفیان صدای عبّاس را شناخت و گفت: چه خبر؟
عبّاس پاسخ داد: این رسول خداm است، که با ده هزار نفر سربازان اسلام به سراغ شما آمدهاند!
به این ترتیب عبّاس، ابوسفیان را همراه خود، سوار بر مرکب رسول خداm کرد و با سرعت به سوی پیامبر (ص) برگشت. از کنار هر گروهی و آتشی از آتشها میگذشت میگفتند: این عموی پیغمبر (ص) است که بر مرکب او سوار شده، شخص بیگانهای نیست، تا به جائی رسيد که عُمَربن خطّاب بود.
هنگامی که چشم عُمَر به ابوسفیان افتاد گفت: شکر خدا را که مرا بر تو (ابوسفیان) مسلّط کرد، در حالی که هیچ امانی نداری! فوراً خدمت پیامبر (ص) آمده و اجازه خواست تا گردن ابوسفیان را بزند، ولی عبّاس فرا رسید، عرض کرد: ای رسول خداm! من به او پناه دادهام.
پیامبر اکرمm فرمود: من نیز فعلاً به او پناه میدهم، تا فردا که او را نزد من