احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤١٢
گذشت، راه خدا را با این اسب های گران قیمت نمیتوان پیمود، پیاده شوید تا پیاده این راه را طی کنیم، شاید خداوند گشایشی در کار فرو بستۀ ما کند.
آنها اسب ها را رها کردند و پیاده به راه افتادند. هفت فرسخ در آن روز با سرعت راه رفتند، بطوری که پاهایشان مجروح و خون آلود شد تا به چوپانی رسیدند واز او تقاضای شیر وآب کردند، چوپان از آنها پذیرایی کرد و گفت: از چهرۀ شما چنین مییابم که از بزرگان هستید، گویا از ظلم دقیانوس فرار کردهاید.
آنها حقیقت را برای چوپان بازگو کردند، چوپان گفت: اتّفاقاً در دل من نیز که همواره در بیابان هستم و کوه و دشت و آسمان و زمین را مینگرم، همین فکر پیدا شده، که اینها آفریدگار توانا دارد، آنگاه دست آنها را بوسید و گفت: آنچه در دل شما افتاده در دل من نیز افتاده است. اجازه دهید گوسفندان مردم را به صاحبانشان برسانم و به شما بپیوندم.
آنها مدّتی توقّف کردند،چوپان گوسفندان مردم را به صاحبانشان سپرد وسپس خود را به آنها رسانید،در حالی که سگش نیز همراهش بود.
آنها دیدند، اگر سگ را همراه خود ببرند، ممکن است صدای او راز آنها را فاش کند، هرچه کردند که سگ را برگردانند، سگ بازنگشت. سرانجام به قدرت خدا به زبان آمد و گفت: مرا رها کنید! تا در این راه پاسدار شما از گزند دشمنان شوم.
آنها سگ را آزاد گذاشتند و به حرکت خود ادامه دادند تا شب فرا رسید. کنار کوهی رسیدند. از کوه بالا رفتند و به درون غاری پناهنده شدند. در کنار غار چشمهها و درختان و میوه دیدند. از آنها خوردند و نوشیدند. برای رفع خستگی به استراحت پرداختند و سگ بر در غار دستهای خود را گشود و به مراقبت پرداخت.
در این هنگام خداوند به فرشتۀ مرگ دستور داد: ارواح آنها را قبض کند، به این