احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٧٥
مدّت بیست سال بود که بارانی از آسمان نباریده بود، مردم که در نهایت سختی بودند، به ناچار از بعضی شهرهای اطراف مقداری غذا و آب در خانهها انبار میکردند، کمکم حالت انابه و توبه در مردم ظاهر گشت.
آنگاه تصمیم گرفتند به عبادت رو آورند، بدین جهت با لباس های خشن و در حالی که خاک بر سر میریختند به تضرّع و دعا پرداختند.
خداوند متعال نیز به حضرت ادریس علیه السلام وحی فرستاد، مردمانت به توبه روی آوردند و من که خداوند رحمان و رحیم هستم، بر آن ها رحمت آورده و از گناهانشان درگذشتم، لکن توقّف عذاب بستگی به درخواست تو از درگاه احدیّت دارد.
ادریس علیه السلام در برابر ذات پروردگار از وعده خویش عدول نکرد و باری تعالی نیز به مَلَکی که غذای ادریس علیه السلام را برایش فراهم میساخت فرمان داد تا طعام او را قطع نماید.
سه روز ادریس علیه السلام بدون غذا ماند، تا از شدّت گرسنگی لب به اعتراض گشود و گفت:
بار پروردگارا! قبل از آنکه به لقایت شتابم، روزیام را قطع نمودی.
خداوند در پاسخ او فرمود:
تو فقط سه روز بدون غذا ماندهای و این گونه درمانده گشتهای، چگونه است که به فکر مردم خویش نیستی، همان کسانی که بیست سال است، درد گرسنگی و تشنگی را به دنبال میکشند، از طرفی وقتی از تو خواستم تا بر آنها شفقت آوری، تو بخل ورزیدی، حال که این گونه خواستی از جای خود برخیز و تو نیز مانند آن ها در طلب معاش در میان مردم سَیر کن.