احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٢١
کسی پاسخ او را نداد، گفت: چرا سخن نمیگویید؟ و سپس با دست راست خود به وسیله تبری، همۀ بتها را شکست و قطعه قطعه ساخت و ازشکستن بت بزرگ – که بزرگترین خدایان آنها بود – خودداری کرد و تبر را به دست بت بزرگ آویخت و سپس معبد را ترک گفت.[١]
مردم پس از برگزاری مراسم جشن خود، بازگشته و آنچه را بر سر بتها آمده بود، ملاحظه کردند. آنان وحشت زده از خود پرسیدند، کدام فرد ستمپیشه به مقدَّسات ما چنین کرده است؟
برخی از آنان گفتند: شنیدهایم جوانی به نام ابراهیم علیه السلام به بتها اهانت میکند، و عادت اوست که از بتها عیبجویی میکند، ما تصوّر میکنیم همین شخص است که دست به چنین عملی زده.
محاکمه حضرت ابراهیم علیه السلام
خبر تعرّض به بتها به فرمانروایان رسید و آنها به نیروهای خود فرمان دادند، تا ابراهیم علیه السلام را برای محاکمه در برابر دیدگان مردم حاضر کنند. (و آنان که شنیدهاند وی از بتها عیبجویی کرده و آنها را تهدید نموده است، میبایست به این مطلب گواهی دهند.)
هنگامی که ابراهیم علیه السلام را حاضر کردند، سران حکومت از او پرسیدند: آیا تو با خدایان ما چنین کردی؟
آن حضرت احساس کرد، فرصت مناسبی برای او پیش آمده، تا به اهداف و واقعیّتی که میخواست قوم او به آن اعتراف کنند دست یابد، از این رو با شیوهای حکیمانه در پاسخ آنها گفت: شکنندۀ بتها، بت بزرگ است و سایر بتها گواه بر این کار او هستند، اگر سخن میگویند ماجرا را از آنها بپرسید؟
[١] . سوره صافات/ ٨٣-٩٣ ؛ بحارالانوار ، ج ١٢ ، ص ٤٣.