احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٧٨
داوری را برای حلّ مشکل بوجود آمده، نزد موسی علیه السلام فرستادند و حلّ مشکل را از او خواستار شدند، چون از طریق عادی حلّ این قضیّه ممکن نبود و از طرفی ادامه این کشمکش ممکن بود، منجر به فتنه عظیمی در میان بنیاسرائیل گردد.
موسی علیه السلام حلّ مشکل را از درگاه خداوند خواستار شد، خداوند دستوری به وی داد، موسی علیه السلام آن دستور را به قوم خود چنین بیان کرد: «خداوند به شما دستور میدهد ماده گاوی را ذبح کنید و قطعهای از بدن او را به مقتول بزنید تا زنده شود و قاتل را معرّفی کند و درگیری پایان یابد.»
بنیاسرائیل از روی تعجب گفتند: آیا ما را مسخره میکنی؟
موسی علیه السلام در پاسخ آنان گفت:
بخدا پناه میبرم که از جاهلان باشم. پس از آنکه آنها اطمینان پیدا کردند، استهزایی در کار نیست و مسئله جدّی است ، به وی گفتند: از خدا بخواه برای ما روشن کند که این ماده گاو، باید چگونه باشد.
موسی علیه السلام در پاسخ آنها گفت:
خدا میفرماید: ماده گاوی که نه پیر و از کار افتاده و نه جوان باشد، بلکه میان این دو باشد، آنچه به شما دستور داده شد زود انجام دهید. آنها دوباره گفتند: از خدا بخواه که چه رنگی داشته باشد.
موسی علیه السلام گفت، خداوند میفرماید: گاوی زرد رنگ که رنگ آن بینندگان را شاد کند، عجیب این است که باز هم به این مقدار اکتفا نکردند و هر بار با بهانهجویی کار خود را مشکل تر ساخته و دایرۀ وجود چنان گاوی را تنگ تر نمودند و گفتند: از خدا بخواه، که بیشتر توضیح دهد، زیرا چگونگی این گاو برای ما مبهم است، اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد.