احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٨٨
بعد از مدّتی زمان آزادی یکی از زندانیان (ساقی پادشاه) فرا رسید، وی از زندان آزاد شد. امّا آن سفارش یوسف علیه السلام را فراموش کرد و هفت سال از این قضیه گذشت تا در یکی از شب ها پادشاه مصر، خوابی دید که او را آشفته ساخت و از آن سخت به وحشت افتاد، دانشمندان و معبّران و کاهنان را به حضور طلبید و به آنان گفت:
من در خواب دیدم، هفت گاو لاغر به جان هفت گاو فربه افتاده و آنها را خوردند و نیز هفت خوشۀ سبز را دیدم که طعمۀ هفت خوشه خشک شدند، شما خواب مرا تعبیر کنید.
آنان از تعبیر خواب عاجز ماندند، جوان ساقی که مدتی در زندان همراه یوسف علیه السلام بود و اینک از نزدیکان شاه محسوب میگشت، داستان مهارت یوسف علیه السلام در تعبیر خواب را برای پادشاه بیان کرد.
پادشاه که از معبّرین مأیوس شده بود، فوری ساقی را به زندان فرستاد تا اگر راست میگوید این معمّا را حل کند، وی به زندان آمده، یوسف علیه السلام را ملاقات کرد و پس از معرفی و احوالپرسی، خواب پادشاه را برای وی نقل کرد.
یوسف علیه السلام فرمود: تعبیر این خواب چنین است که هفت سال، سال فراوانیمحصولخواهدشد،سپس هفت سال قحطی و خشکسالی میشود و سالهای قحطی، ذخیرههای سالهای فراوانی نعمت و محصولات را نابود میکند.
تدبیر این است که در این سال های فراوانی، باید در فکر سال های سخت بود، آنچه در این سالهای فراوانی بدست آوردید به قدر احتیاج از آن استفاده نمائید و بقیه را بدون آنکه از خوشهها خارج نمایید انبار کنید،[١] تا در آن هفت سال قحطی، که پس از هفت سال فراوانی اتّفاق میافتد، مردم از آنچه ذخیره
[١] . نکته خُرد نکردن خوشهها و سنبل ها از این نظر است که خوراک حشرات و سوسک ها نشوند یا سبز نگردند.