احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٤١
وقتی رسول خداm از معبودهای آنان بزشتی یاد میکرد و اعتقادات بتپرستی آنها را که سود و زیانی به حالشان نداشت کاری احمقانه و جاهلانه میخواند.
گروهی از سران قریش نزد عمویش ابوطالب علیه السلام آمدند و به او گفتند: برادرزادهات خدایان ما را ناسزا میگوید و از آیین ما به زشتی یاد میکند و عقل و خرد ما را احمقانه شمرده و پدرانمان را گمراه میداند، یا او را از این کار بازدار و یا این که ما و او را به خود واگذار و دست حمایت خود را از او بردار. ابوطالب علیه السلام با آنان به نرمی و ملایمت سخن گفت و به گونهای محترمانه آنها را برگرداند و از نزدش رفتند.
پیامبر (ص) به دعوت خویش ادامه داد و هیچ چیز او را از ابراز کردن دین و آیین الهی باز نمیداشت و مردم را به آیین او فرا میخواند و همین عمل سبب خشم قریش شده بود، از این رو سران قریش گردهم آمده و بار دیگر نزد ابوطالب رفتند و به او اظهار داشتند: ای ابوطالب! شما از نظر سن و آبرومندی میان ما، از مقام و منزلت ارجمند و والایی برخوردار هستی، ما از شما خواستیم که برادرزادهات را منع کنی، ولی این کار را نکردی و به خدا سوگند! ما تحمّل شنیدن ناسزاگویی به خدایان خود و به زشتی یاد کردن آنها و احمقانه توصیف نمودن اندیشههای خویش را نداریم. اینک یا او را از این کار بازدار، و یا با هر دوی شما پیکار خواهیم کرد، تا یکی از دو گروه نابود شود.
ابوطالب علیه السلام در حضورشان رسول خداm را خواست و پیشنهاد کرد که: برای خاطر بزرگان قوم خود و برای حفظ جان خود و من، دست بردار، و تکلیف مرا دشوار مساز.
رسول خداm به گمان اینکه ابوطالب علیه السلام در تصمیم یاری دادن او سست شده و دست از یاری کردن وی خواهد کشید گفت: «ای عمو، به خدا قسم! اگر