احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٠٤
لحظه، شتر سرخ رنگی که پر رنگ و پُر پشم است و بچّه ده ماهه در رحم دارد و عرض قامتش به اندازه یک میل باشد از همین کوه خارج سازد.
صالح علیه السلام گفت: تقاضای شما برای من بسیار عظیم است، ولی برای خداوند، آسان میباشد، هماندم، صالح علیه السلام به درگاه خدا متوّجه شد و عرض کرد: در همین مکان شتری چنین و چنان خارج کن.
چیزی نگذشت که با دعای صالح علیه السلام کوه شکافته شد، به گونهای که نزدیک بود از شدّت صدای آن، عقلهای حاضران از سرشان بپرد، سپس کوه مانند زنی که درد زایمان گرفته باشد، مضطرب و نالان گردید و ناگهان سر شتری ماده، از آن بیرون آمد و بدنبال آن سایر اعضای بدن آن شتر بیرون آمد و روی دست و پایش به طور استوار بر زمین ایستاد.
بتپرستان (قوم ثمود) که از این معجزه عظیم حیرتزده گشته بودند، از صالح علیه السلام خواستند که اگر خدای او قدرت دارد، هم اینک بچّه شیرخوارۀ آن حیوان را نیز به دنیا آورد، چیزی نگذشت که بچّه شتر در کنار ناقۀ صالح علیه السلام به خزیدن مشغول شد.
صالح علیه السلام در اینهنگام به آن هفتاد نفر خطابکرد:آیا دیگر تقاضایی دارید؟
گفتند: نه، بیا با هم نزد قوم خود برویم و آنچه دیدیم به آنها خبر دهیم، تا آنها به تو ایمان آورند.
صالح علیه السلام همراه آن هفتاد نفر به سوی قوم ثمود، حرکت کردند، ولی هنوز به قوم نرسیده بودند، که شصت و چهار نفر آنها مرتدّ شدند و گفتند: آنچه دیدیم سحر و جادو و دروغ بود.
وقتی که به قوم رسیدند آن شش نفر باقی مانده گواهی دادند که: آنچه دیدیم حق است، ولی قوم سخن آنها را نپذیرفتند، و اعجاز صالح علیه السلام را به عنوان