احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٣٤
جایگاهی دید که جز زمین خشک و کوه، چیز دیگری نیست. نه مردمی دارد و نه گیاهی و نه آبی و نه طعامی.
پیش خود گفت: چگونه این زن و کودک را بدون سرپرست رها کنم، بالأخره دل به خدا بست و گفت: خدای بزرگ خود نگهبان آنهاست، هاجر را از الاغ پائین آورد و در جایی که اکنون خانه کعبه و چاه زمزم است، بنشاند و گفت: «پروردگارا! من برخی از اعضای خانوادهام را در منطقهای بیآب و علف نزدیک خانه محترم تو سکونت دادم ...»[١]
اسماعیل علیه السلام را که کودکی دو ساله بود، در کنار هاجر گذاشت، خواست که آنجا را ترک کند. هاجر دامن ابراهیم علیه السلام را گرفت و گفت: ای ابراهیم! از خدا بترس و مرا با این کودک در این بیابان تنها مگذار.
ابراهیم علیه السلام گفت: ای هاجر! من از خداوند دستور دارم که شما را در این بیابان بگذارم، زیرا او خود نگهدار شما خواهد بود و از شما محافظت و نگهبانی میکند، به ناچار ابراهیم علیه السلام ، هاجر و اسماعیل علیه السلام را، در آن بیابان تنها گذاشت و به سوی فلسطین حرکت کرد.
سرانجام طعام و آبی که همراه هاجر بود تمام شد، تشنگی برکودک غلبه کرد و گریان و نالان شد. هاجر که وضع را بدین منوال دید، از جا برخاست و بر کوه «صفا» بالا رفت و به راست و چپ خود نگریست، که شاید کسی را ببیند و یا آبی بدست آورد، ولی نه کسی را دید و نه آبی یافت، باز فرود آمد و چون انسانی خسته و درمانده شتابان به حرکت درآمد، تا بربلندی دیگری بنام «مروه» بالا رفت و نگاهی کرد باز چیزی نیافت و دوباره به کوه «صفا» بالا رفت و پایین آمد.
به همین کیفیّت تا هفت بار از کوه صفا به مروه بالا و پایین میرفت و بالأخره چیزی ندید و نیافت.
[١] . سوره ابراهیم/ ٣٧، ٣٨.