احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٣٩
موسی علیه السلام چندین روز در راه بود و سرانجام فاصله بین مصر و مدین را در هشت شبانه روز طی کرد، در این مدّت غذای او گیاهان بیابان و برگ درختان بود و بر اثر پیادهروی، پاهایش آبله کرده بود، کمکم دور نمای شهر مَدْیَنْ در افق نمایان شد و موجی از آرامش در قلب او نشست.
نزدیک شهر رسید،گروهی از مردم را در کنار چاهی دید که از آن چاه با دَلْو آب میکشیدند و چارپایان خود را سیراب میکردند. در کنار آنها دو دختر را دید که مراقب گوسفندهای خود هستند و به چاه نزدیک نمیشوند، وضع این دختران با عفّت که در گوشهای ایستادهاند و کسی به داد آنها نمیرسد و یک مشت جوان گردن کلفت، تنها در فکر گوسفندان خویشاند و نوبت به دیگری نمیدهند، نظر موسی علیه السلام را جلب کرد.
نزدیک آن دوآمدوگفت: چرا کنار ایستادهاید؟ چرا گوسفندهای خود را آب نمیدهید؟
دختران گفتند: پدر ما پیرمرد سالخورده و شکستهای است و به جای او، ما گوسفندان را میچرانیم. اکنون بر سر این چاه مردها هستند، در انتظار رفتن آنها هستیم، تا بعد از آنها از چاه آب بکشیم.
موسی علیه السلام از شنیدن این سخن، سخت ناراحت شد، چه بیانصاف مردمی هستند که تمام در فکر خویش اند و کمترین حمایتی از مظلوم نمیکنند؟!
جلو آمد و دَلْو سنگین را گرفت و در چاه افکند و به تنهایی از آن چاه، آب کشید و گوسفندهای آنان را سیراب کرد.
آنگاه موسی علیه السلام از آنجا فاصله گرفت و سپس برای استراحت به سایۀ درختی رفت. دختران بطور سریع نزد پدر پیر خود که حضرت شعیب پیامبر علیه السلام بود،[١]
[١] . شرح حال حضرت شعیب علیه السلام قبلاً بیان شد، نام دختران شعیب علیه السلام را «صفورا یا صفوره» و «لیّا» نوشتهاند، که اولی با موسی علیه السلام ازدواج کرد (ریاحین الشریعه ، ج ٤ ، ص ٢٩٤ ؛ مجمع البیان ، ج ٧ ، ص ٢٤٩).