احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٩٦
پدر واقعیت ماجرا را بداند و خود پدر به من اجازه بدهد و یا خداوند در این باره حکمی کند. شما نزد پدرتان باز گردید، ولی من نمیآیم و او را در جریان حادثهای که رُخ داده قرار دهید و به او بگویید فرزندت بنیامین، پیمانۀ کیل و وزن پادشاه را دزدیده و حکم بردگی دربارهاش صادر شده است.
ما با چشم خود همۀ این امور را مشاهده کردهایم و اگر غیب میدانستیم که این حادثه اتّفاق میافتد، او را با خود نمیبردیم و به او بگویید اگر در آنچه به تو میگوییم، شک و تردید دارید، فرستادهای را اعزام نما، تا از مردم مصر برایت شاهد و گواه بیاورد و خود شخصاً از رفقایی که در کاروان همراه ما باز گشتهاند جویا شو، تا صدق گفتار ما برایتان روشن گردد.[١]
برادر بزرگ که این سخنان را به آنها تعلیم داد، آنها را روانه کنعان کرد و خودش در مصر ماند. سایر پسران وقتی نزد پدر بازگشتند و آنچه را اتّفاق افتاده بود به وی اطلاع دادند.
این خبر، حزن و اندوه او را برانگیخت، ولی به خاطر سابقه خراب و بد فرزندانش، سخن آنها را باور نکرد (زیرا کسی که سابقه دروغ گفتن داشته باشد، سخن گفتنش باور کردنی نیست، هرچند راست بگوید) سپس رو به آنها کرد و فرمود: «نه، چنین نیست، بلکه نفستان شما را فریب داد، بدون بیتابی صبر میکنم، امیدوارم خداوند همه آنها را – سه فرزندم – به من بر گرداند، او آگاه و حکیم است».
یعقوب علیه السلام که سراسر وجودش را غم و اندوه فرا گرفته بود، از فرزندانش روی گرداند و در دنیایی از حزن و غم فرو رفت، آنقدر از فراق یوسف علیه السلام ناراحتیها کشیده بود که دیدگانش سفید شده و نابینا گشت. فراقِ بنیامین بر ناراحتی او افزود، ولی سخنی که آنها را ناراحت کند بدانها نگفت.
[١] . اقتباس از سوره یوسف/ ٧٧-٨٢.