احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٨٨
به جهت پافشاری بر کفر از کشتی فاصله داشت، به نزد خود فرا خواند، لذا به او فرمود:
فرزندم همراه با ما سوار شو، تا از غرق شدن رهایی یابی، کفر نورز و به انکار دین خدا مپرداز.
ولی پسر دعوت پدرش را نپذیرفت و بر نافرمانی خود اصرار ورزید و تصوّر کرد آنچه قرار است به وجود آید، یک سلسله امور طبیعی و معمولی است و امیدوار بود که بدون سوار شدن بر کشتی نجات یابد.
از این رو به پدرش گفت: من به کوهی که آب به آن نمیرسد، پناه میبرم و از غرق شدن نجات خواهم یافت.
نوح علیه السلام گفت: ای پسر! امروز هیچ نگهداری در برابر فرمان خدا نیست، مگر آن کس که خدا به او رحم کند، ولی او همچنان از دادن پاسخ مثبت به پدر امتناع میورزید و تصوّر میکرد تلاشش برای دستیابی به قلّۀ کوه، او را از غرق شدن میرهاند، ولی قدرت آب و امواج خروشان آن، فرزند گمراه و کافر نوح علیه السلام را در کام خود فرو برد.
نوح علیه السلام فریاد زد: پروردگارا! پسرم از خاندان من است و وعده تو در مورد نجات خاندانم حق است.
خداوند در پاسخ نوح علیه السلام فرمود: ای نوح علیه السلام ! او از اهل تو نیست، او عمل ناصالحی است، بنابراین آنچه را از آن آگاه نیستی، از من مخواه.
نوح علیه السلام عرض کرد: پروردگارا! من به تو پناه میبرم، از درگاهت چیزی بخواهم که آگاهی به آن ندارم و اگر مرا نبخشی و به من رحم نکنی، از زیانکاران خواهم بود.[١]
[١] . اقتباس از سوره هود/ ٤٢-٤٧.