احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٨٤
پروردگارا! من قوم خود را به ایمان به ذات مقدّس تو و ترک بتپرستی دعوت نمودم و در مورد ایمان آوردن آن ها پافشاری کردم و در هر مناسبتی در شب و روز، به دعوت آنان پرداختم، ولی پافشاری من در امر دعوت آن ها برای پرستش تو، جز سرپیچی و نافرمانی آن ها، نتیجه دیگری در پی نداشت، هرگاه آن ها را به پرستش توفراخواندم تا از گناهانشان درگذری، انگشت در گوش های خود نهادند، تا ندای دعوتم را نشنوند و از این هم پا فراتر نهاده و با لباسشان دیدگان خود را پوشاندند که مرا نبینند ...[١].
در طول این مدّت طولانی، دعوت نوح علیه السلام نتیجه بخش نبود و تأثیر چندانی بر قومش نداشت، جز اندکی به او ایمان نیاوردند و بیشتر مردم از دعوت وی سرباز زده و وی را تکذیب و متهم به دیوانگی کردند و با ایجاد رعب و وحشت و انجام آزار و اذیّت، مانع تبلیغ رسالت آن حضرت شدند.[٢] و وی را به سنگسار شدن تهدید کردند.[٣]
گاه میشد که حضرت نوح علیه السلام را آنقدر میزدند که به حالت مرگ بر زمین میافتاد، ولی وقتی به هوش میآمد و نیروی خود را باز مییافت، با غسل کردن، بدن خود را شستشو میداد و سپس نزد قوم میآمد و دعوت خود را آغاز میکرد.
به این ترتیب آن حضرت با مقاومت خستگیناپذیر به مبارزه بیامان خود ادامه میداد.[٤]
[١] . اقتباس از سورههای نوح/٥-١٢؛ شعراء/١١٧، ١١٨.
[٢] . سوره قمر/٩.
[٣] . سوره شعراء/ ١١٦.
[٤] . تاریخ کامل ابن اثير ، ج ١ ، ص ٦٩.