احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٨٣
قوم نوح علیه السلام پندواندرز آن حضرت را نادیده گرفته و به بیم دادن الهی نسبت به خود، اعتنایی نکرده و با دلایلی، پیامبری آن حضرت را انکار نموده و در پاسخ دعوت او میگفتند: تو را جز بشری همچون خودمان نمیبینیم وکسانی که از تو پیروی کردهاند،جز گروهی اراذل ساده لوح نمینگریم و تو نسبت به ما هیچ گونه برتری نداری، بلکه تو را دروغگو میدانیم.
نوح علیه السلام در پاسخ آن ها میگفت: اگر من دلیل روشنی از پروردگارم داشته باشم و از نزد خودش رحمتی به من داده باشد، آیا باز هم رسالت مرا انکار میکنید.
ای قوم! من به خاطر این دعوت، اجر و پاداش از شما نمیخواهم، اجر من تنها بر خداست، و من آن افراد اندک را که ایمان آوردهاند به خاطر شما ترک نمی کنم، چون که اگر آن ها را از خود برانم، در روز قیامت در پیشگاه خدا از من شکایت خواهند کرد، ولی شما را قومی نادان مینگرم ...[١]
حضرت نوح علیه السلام با بیان روشن و روان وگفتاری منطقی و دلنشین و سخنانی شیوا، قوم خود را به سوی خدای یکتا دعوت میکرد و به آن ها چون فرزند دلبند خود مینگریست و همواره در اندیشۀ نجات آن ها بود و از آلودگی آن ها غصّه میخورد، ولی سخنان او در دل مردم تأثیر نکرد،[٢] بلکه با کینه و عناد، دست ردّ بر سینه او گذاشته و گفتند:
«ای نوح! با ما جرّ و بحث زیادی کردی و بسیار بر حرف خود پافشارینمودی،اگردردعوتخویش راستگویی،عذاب تهدیدآمیزی را بر ما وارد ساز...».[٣]
پس از آنکه حضرت نوح علیه السلام از کردار مردم به ستوه آمد، از پیشگاه خدا یاری طلبید و از سرپیچی و روگردانی قومش به نزد او شِکْوه کرد و عرضه داشت:
[١] . اقتباس از سورههای هود/ ٢٧ – ٣١ ؛ اعراف/ ٦٠-٦٣.
[٢] . سوره نوح/ ٥-٦.
[٣] . سوره هود/ ٣٢-٣٤.