احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٧٤
با حیلۀ همسر سلطان، گروهی اجیر شده و آن مرد مؤمن را مظلومانه به قتل رساندند، خشم الهی شعلهور گشت و به ادریس علیه السلام وحی شد که به آن پادشاه ستمگر بگو، چگونه حاضر شدی بنده مؤمن مرا به قتل رسانی و خانوادهاش را محتاج نامحرم نمایی، چیزی نخواهد گذشت که انتقام او را باز پس خواهم ستاند و تو را از عریکۀ قدرت به زیر خواهم کشاند و شهر آبادت را به ویرانهای تبدیل خواهم ساخت و همسرت، طعمه سگان درنده خواهد شد.
ادريس علیه السلام با حکم الهی به نزد «یبوراسب» آمد، امّا آن سرکش پست، او را تهدید به مرگ نمود و همسرش نیز مطابق معمول، قول مساعد داد تا ادریس علیه السلام را به کام مرگ فرستد.
از سوی دیگر گروه ناراضیان باخبر شدند که چهل مرد در مأموریتی مخفی به دنبال ادریس علیه السلام هستند، تا او را به هر نحو ممکن به قتل رسانند، از این جهت از او خواستند تا در اوّلین فرصت از دیار آن ها کوچ نماید.
ادریس علیه السلام در مناجاتی که با خداوند داشت، تصمیم گرفت آن شهررا بهاتّفاق گروهی ازیارانش ترک نماید.اوازخداوند درخواست کرد تا باران رحمت، به آن دیار نبارد.
خداوند به ادریس علیه السلام فرمود: در این صورت، آن دیار مخروبهای بیش نخواهد بود و انسان های بیشماری هلاک خواهند شد.
ادریس علیه السلام به این عذاب رضایت داد، آنگاه او با یارانش به غاری در میان کوه ها پناه بردند و در پی هر شامی به امر خداوند، فرشتهای طعام این گروه را فراهم میکرد.
از آن سو عذاب خداوند نازل گشت، شهر ویران گشته و پادشاه کشته شد، و همسر او نیز لقمۀ سگان گرسنه گرديد، مدّت ها بعد، پادشاه ستمگر دیگری بر آن جماعت حاکم شد.