احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٦٨
قربانی پدر ما پذیرفته شد، ولی قربانی پدر شما پذیرفته نشد.[١]
این وسوسه همچنان ادامه داشت، تا اینکه فرصتی به دست آمد، حضرت آدم علیه السلام برای زیارت خانه خدا به مکّه رفته بود، قابیل در غیاب پدر، نزد هابیل آمد و به او پرخاش کرد و با تندی گفت: قربانی تو قبول شد، ولی قربانی من مردود گردید، آیا میخواهی خواهر زیبای مرا همسر خود سازی و خواهر نازیبای تو را من به همسری بپذیرم؟ نه هرگز! هابیل پاسخ او را داد و او را اندرز نمود که «دست از سرکشی و طغیان بردار».[٢]
کشمکش این دو برادر شدید شد، قابیل نمیدانست که چگونه هابیل را بکشد، شیطان به او چنین القاء کرد: « سرش را در میان دو سنگ بگذار، سپس با آن دو سنگ، سر او را بشکن».[٣]
قابیل با این روش برادرش هابیل را مظلومانه به شهادت رسانید.[٤]
کیفیّت دفن هابیل
قابیل بعد از قتل برادرش، دچار سرگردانی و پریشانی بود و نمی دانست جنازۀ او را در کجا قرار دهد، تا اینکه دو کلاغ در کنار او فرود آمده و بعد از جدال، یکی از آنها دیگری را کشته و او را در میان خاکها دفن نمود، قابیل که ضعف خود را مشاهده کرده بود، با خود گفت: وای بر من که بسان این کلاغ هم نبودم، تا بتوانم جسم برادرم را به خاک سپارم، او سپس گودالی کوچک را حفر نمود و هابیل را در میان آننهاد.[٥]
[١] . تفسیر نورالثقلین ، ج ١ ، ص ٦١٢.
[٢] . تفسیر مجمع البیان ، ج ١ ، ص ١٨٣.
[٣] . تفسیر قمی ، ج ١ ، ص ١٦٥.
[٤] . روزی که هابیل به دست برادرش کشته شد، آخرین چهارشنبه ماه قمری و محاق کامل بود (علل الشرایع ، ص ٥٩٧).
[٥] . سوره مائده/ ٣١.