احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٦٥
زشت چهرۀ هابیل درمیآوری و لیوذا خواهر زیبای مرا به ازدواج هابیل.
حرص و حسد، آنچنان قابیل را گرفتار کرده بود، که به پدرش تهمت زد و با تندی گفت: خداوند چنین فرمانی نداده است، بلکه این تو هستی که چنین انتخاب کردهای؟
حضرت آدم علیه السلام برای اینکه به فرزندانش ثابت کند که فرمان ازدواج از طرف خداست، به هابیل و قابیل فرمود:
«هرکدام چیزی را در راه خدا قربانی کنید، قربانی هرکدام از شما قبول شد، او به آنچه میل دارد سزاوارتر و راستگوتر است.» (نشانۀ قبول شدن قربانی در آن عصر به این بود که صاعقهای از آسمان بیاید و آن را بسوزاند).
فرزندان، این پیشنهاد را پذیرفتند. هابیل که گوسفند چران و دامدار بود از بهترین گوسفندانش یکی را که چاق و شیرده بود برگزید، ولی قابیل که کشاورز بود از بدترین قسمت زراعت خود خوشهای ناچیز برداشت. سپس هر دو بالای کوه رفتند و قربانیهای خود را بر بالای کوه نهادند، طولی نکشید صاعقهای از آسمان آمد و گوسفند را سوزانید، ولی خوشۀ زراعت باقی ماند، به این ترتیب قربانی هابیل پذیرفته شد.[١]
و روشن گردید که هابیل مطیع فرمان خداست و قابیل از فرمان خدا سرپیچی میکند.[٢]
٢. اوّلین فرزندی که از آدم و حوّا علیه السلام به وجود آمد، دختری به نام «عتاق» بود.
و او اوّل کسی بود که بر عرصۀ زمین به طغیان و فساد پرداخت و خداوند بر او گرگی بسان جثّه فیل و کرکسی در هیئت چهار گوش مسلّط کرد، تا او را از میان ببرند
.
[١] . سوره مائده/ ٢٧.
[٢] . قصص الانبیاء ، ص ١١٤ ؛ مجمع البیان ، ج ٣ ، ص ١٨٣.