احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٦٢
ازدواج حضرت آدم و حوّا علیه السلام
حضرت آدم علیه السلام چون خلعت وجود بر اندامش دوخته شد، خداوند قادر و مهربان، حضرت حوّا را نیز به عنوان زوج او آفرید، در این خطاب به وی گفت: تو کیستی؟
حوّا جواب داد: من مخلوق خدا هستم، آدم علیه السلام دید، حوّا نیز مثل او سخن میگوید و از نظر قیافه به وی شباهت دارد، احساس کرد در دل خویش نیز خیلی به وی علاقمند است، در این هنگام با خدا مناجات کرد و گفت: «خدایا این مخلوق زیبا کیست، که در کنار من است، من از دیدار او بسیار خوشحالم؟».
از جانب خدا خطاب رسید: «این انسان، کنیز ما حوّا است، آیا دوست داری که با تو اُنس گیرد و سخن گوید؟»
آدم علیه السلام عرض کرد: بلی و من به شکرانه این نعمت الهی پیوسته سپاسگزار خواهم بود، پروردگار عالم فرمود: ای آدم! از وی خواستگاری کن که او مشکل جنسی تو را نیز برطرف میکند، آدم علیه السلام از حوّا خواستگاری کرد و به دستور خداوند تعلیم معارف دینی را مهریّه وی قرار داد، خدا از این کار آنان راضی شد، چون آدم علیه السلام آماده این خواستگاری شد، از حوّا خواست که به پیش او آید، ولی حوّا نپذیرفت و گفت: تو پیش من بیا.
خداوند خطاب کرد: ای آدم! تو پیش حوّا برو و بدین سان این روش سنّت شد که مردان سراغ زنان روند و چنانچه به عکس بود، سنّت آن میشد که دختران از پسران خواستگاری کنند.[١]
و بدین طریق زندگی مشترک آدم و حوّا علیه السلام شروع شد و با همدیگر به خوشی و فعّالیّت پرداختند و با الهام از سوی جبرئیل راه کشاورزی را یاد گرفتند، و به ترتیب به گندم کاری و کشت جو مبادرت ورزیدند.[٢]
[١] . سیمای زنان در قرآن ، ص ٢١؛ بحارالانوار ، ج ١١ ، ص ١١٢؛ علل الشرایع ص ١٧.
[٢] . بحارالانوار، ج ١١ ، ص ١١٢.