احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٥١٥
میبیند امروز با این عظمت وارد مکّه میشود، لذا پیشانی مبارک را به فراز جهاز شتر گذاشت و سجده شکر به جا آورد.
سپس در حُجون[١]، فرود آمد و غسل کرد و با لباس رزم و اسلحه، بر مرکب نشست، درحالیکه سوره فتح قرائت میفرمود، وارد مسجدالحرام شد و تکبیر گفت.
سپاه اسلام نیز همه تکبیر گفتند، به گونهای که صدایشان همه دشت و کوه را پر کرد و سپس از شتر خود فرود آمده و برای نابودی بتها نزدیک خانه کعبه آمد، بتها را یکی پس از دیگری سرنگون میکرد و میفرمود: «جاءَ الْحَقٌّ وَ زَهَقَ الْباطِلَ ان الباطل کانَ زَهُوقاً».[٢]
چند بت بزرگ بر فراز کعبه نصب شده بود، که دست پیامبر (ص) به آنها نمیرسید، امیرمؤمنان علی علیه السلام را امر کرد، پای بر دوش مبارکش نهد، و بالا رود و بتها را بر زمین انداخته بشکند.
علی علیه السلام این امر را اطاعت کرد، سپس کلید خانه کعبه را گرفت و در را بگشود و عکسهای پیغمبران را که بر در و دیوار داخل خانۀ کعبه ترسیم شده بود محو کرد. بعد از این، پیامبر (ص) دست در حلقۀ درب خانۀ کعبه کرد و رو به اهل مکّه که در آنجا جمع شده بودند فرمود: شما چه میگویید؟ و چه گمان دارید درباره شما چه دستوری بدهم؟
عرض کردند: ما جز خیر و نیکی از تو انتظار نداریم، تو برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار مائی! و امروز به قدرت رسیدهای، ما را ببخش.
اشک در چشمان پیامبر (ص) حلقه زد، صدای گریه مردم مکّه نیز بلند شد. پیامبر (ص) فرمود: من درباره شما، همان میگویم که برادرم یوسف علیه السلام گفت،
[١] . یکی از محلات مرتفع مکّه، که قبر حضرت خدیجهO در آنجاست.
[٢] . سوره بنیاسرائیل/ ٨١.