احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٥١٤
آوری. فردا که عبّاس او را نزد پیامبر (ص) آورد. رسول خداm به او فرمود: وای بر تو ابوسفیان! آیا وقت آن نرسیده است که ایمان به خدای یگانه بیاوری؟
گفت: آری، پدر و مادرم فدایت، ای رسول خداm! من شهادت میدهم که خداوند یگانه است و همتایی ندارد، اگر کاری از بتها ساخته بود، من به این روز نمیافتادم! ...
به هر حال هنگامی که ابوسفیان لشکر عظیم اسلام را دید، یقین پیدا کرد که هیچ راهی برای مقابله باقی نمانده است. رو به عبّاس کرد و گفت: سلطنت فرزند برادرت بسیار عظیم شده! عبّاس گفت: وای بر تو، سلطنت نیست، نبوّت است.
سپس عبّاس به او گفت: با سرعت به سراغ مردم مکّه برو، و آنها را از مقابله با لشکر اسلام برحذر دار!
ابوسفیان وارد مسجدالحرام شد و فریاد زد: ای جمعیّت قریش! محمّدm با جمعیّتی به سراغ شما آمده، که هیچ قدرت مقابله با آن را ندارید.
سپسافزود،پیامبر (ص)فرمود:هرکسواردخانهابوسفیان یا مسجدالحرام شود و یا در خانۀ خود، بماند و درِ خانه بر روی خود ببندد، در امان خواهد بود.
سپس فریاد زد: ای جمعیّت قریش! اسلام بیاورید تا سالم بمانید. همسرش هند، ریش او را گرفت و فریاد زد این پیرمرد احمق را بکشید! ابوسفیان گفت: رها کن، به خدا اگر اسلام نیاوری، تو هم کشته خواهی شد، برو داخل خانه باش.
سپس پیامبر (ص) با صفوف لشکریان اسلام حرکت کرد، تا به نقطهی ذی طُوی رسید، همان نقطۀ مرتفعی که از آنجا خانههای مکّه نمایان است.
پیامبر (ص) به یاد روزی افتاد که به اجبار از مکّه مخفیانه بیرون آمد، ولی