احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٥١١
که منظور پیامبر (ص)، «علی علیه السلام » است، ولی او در آن جا حضور نداشت، چرا که چشم درد شدیدی او را ازحضور در لشکر مانع شده بود. صبحگاهان علی علیه السلام سوار بر شتری وارد شد و نزدیک خیمۀ پیامبر (ص) پیاده گشت، در حالی که چشمانش شدیداً درد میکرد.
پیامبر (ص) فرمود: نزدیک بیا! نزدیک رفت، از آب دهان مبارکش بر چشم علی علیه السلام مالید و چشمش به برکت این اعجاز کاملاً سالم شد، سپس پرچم را به دست او داد. علی علیه السلام با لشکر اسلام به سوی قلعۀ بزرگ خیبر حرکت کرد، مردی از یهود از بالای دیوار سؤال کرد تو کیستی؟
فرمود: من علیّ بن ابیطالبم.
یهودی فریاد کشید: ای جماعت یهود! شکستتان فرا رسید.
در این هنگام مَرْحَب یهودی فرماندۀ آن قلعه به میدان مبارزۀ علی علیه السلام آمد و چیزی نگذشت که با یک ضربت کاری بر زمین افتاد.
جنگ شدیدی میان مسلمانان و یهودیان درگرفت، علی علیه السلام نزدیک درِ قلعه آمد و با حرکتی نیرومند و پر قدرت، در را از جا برکَند و به کناری انداخت و به این ترتیب قلعه گشوده شد و مسلمانان وارد شدند و آن را فتح کردند.
یهودیان تسلیم شدند و از پیامبر (ص) خواستند در برابر این تسلیم، خون آنها محفوظ باشد. پیامبر (ص) پذیرفت، غنائم منقول به دست سپاه اسلام افتاد و اراضی و باغات آنجا را به دست یهود سپرد، مشروط به اینکه نیمی از در آمد آن را به مسلمین بپردازند.[١]
[١] . رک: تفسیر نمونه، ج ٢٢، ص ٨٣ ؛ تاریخ کامل، ج ٢، ص ٢١٦ به بعد؛ تاریخ پیامبر اسلام، ص ٢٦٥ به بعد ؛ سیره ابن هشام، ج ٢، ص ٣٢٨ به بعد ؛سیره حلبی، ج ٣، ص ٣٨ به بعد.