احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٥١٠
لذا با بستن پیمان صلح حُدیبیّه، فکر پیامبر (ص)از ناحیه جنوب (قریش مکّه) آسوده بود، هنگامی که از حدیبیّه بازگشت، تمام ماه ذی الحجّه و مقداری از محرّم سال هفتم هجری را در مدینه توقّف کرد، سپس فرصت را غنیمت شمرده و برای برچیدن کانون فساد و تحریکات ضد اسلامی یهودیان خیبر، با یک هزار و چهارصد نفر از یارانش که در حدیبیّه شرکت کرده بودند، به سوی خیبر حرکت کرد.
هنگامی که به نزدیک قلعههای خیبر رسید، به یارانش دستور داد توقّف کنند. سپس سر به آسمان بلند کرد، و دعایی را خواند، و سپس فرمود: بِسْمِ الله، حرکت کنید.
و به این ترتیب شبانه به کنار خیبر رسیدند. صبحگاهان که اهل خیبر از ماجرا با خبر شدند، خود را در محاصرۀ سربازان اسلام دیدند، سپس پیامبر (ص) قلعهها را یکی بعد از دیگری فتح کرد، تا به آخرین قلعهها که از همه محکمتر و نیرومندتر بود و فرمانده معروف یهود مَرْحَبْ حِمْیَری در آن قرار داشت، رسید.
در این ایّام حالت سردرد شدیدی که گهگاه به سراغ پیامبر (ص) میآمد به او دست داد، به گونهای که یکی دو روز نتوانست از خیمه بیرون آید. در این هنگام ابوبکر را با مسلمانان برای فتح آن قلعه فرستاد.
امّا بیآنکه نتیجه بگیرند بازگشتند، سپس عُمر را فرستاد و مسلمانان شدیدتر از روز قبل جنگیدند، ولی بدون نتیجه بازگشتند.
این خبر به گوش رسول خداm رسید فرمود: به خدا سوگند! فردا پرچم را به دست مردی میسپارم که او، خدا و پیامبرش را دوست دارد. و خدا و پیامبر نیز او را دوست دارند، و او قلعه را با قدرت فتح خواهد نمود.
گردنها از هرسوکشیده شد که منظور چهکسی است؟ جمعی حدس میزدند