احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٥٠٦
حضرت فرمود: همینجا توقّف کنید. عرض کردند در اینجا آبی وجود ندارد، پیامبر (ص) از طریق اعجاز از چاهی که در آنجا بود آب برای یارانش فراهم ساخت.
در اینجا سفرائی میان قریش و پیامبر (ص) رفت و آمد میکردند، تا مشکل به نحوی حلّ شود. سرانجام عُرْوَه بْنِ مَسْعُود ثَقَفی که مرد هوشیاری بود، از سوی قریش خدمت رسول خداm آمد.
پیامبر (ص) فرمود: من به قصد جنگ نیامدهام و تنها هدفم زیارت خانه خداست، ضمناً عُرْوَه در این ملاقات منظرۀ وضو گرفتن پیامبر (ص) را که اصحاب اجازه نمیدادند، قطرهای از آب وضوی او به روی زمین بیافتد مشاهده کرد، و هنگام بازگشت به قریش گفت: من به دربار کسری و قیصر و نجاشی رفتهام، هرگز زمامداری را در میان قومش به عظمت محمّدm در میان یارانش ندیدم و اگر تصوّر کنید که آنها دست از محمّدm بردارند اشتباه بزرگی است، شما با چنین افراد ایثارگری روبرو هستید، تصمیمتان را بگیرید.
در این میان پیامبر (ص) به عُمَر بن خَطّاب پیشنهاد فرمود که: به مکّه رود و اشراف قریش را از هدف این سفر آگاه سازد. عُمَر گفت: قریش با من عداوت شدیدی دارند و من از آنها بیمناکم، بهتر است که عُثْمان بن عَفّان به این کار مبادرت ورزد. عثمان به سوی مکّه آمد و چیزی نگذشت که در میان مسلمانان شایع شد او را کشتهاند.
در اینجا پیامبر (ص) تصمیم به شدّت عمل گرفت و در زیر درختی که در آنجا بود، با یارانش تجدید بیعت کرد، بعدها به نام بیعت رِضْوان[١]، معروف شد، و با آنان عهد بست که تا آخرین نفس مقاومت کنند، ولی چیزی نگذشت که
[١] . سوره فتح ١٠-١٨. این بیعت را بیعَت شَجَره و بَیعت سَمُره نیز گویند، (چرا که در زیر درختی به نام سَمُرَه واقع گردید). تاریخ پیامبر اسلام ،ص ٤٣٢.