احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٩٩
نمایند و محمّدm آنها را بلافاصله بکشد، این مطلب را قبلاً با محمّدm در میان گذاردهاند و به او قول دادهاند که بعد از این، او را پشتیبانی نموده و با شما تا آخرین نفس مبارزه کنند و محمّدm نیز با این قرارداد موافقت کرده است.
بنابراین اگر یهود از شما گروگان بخواهند، مبادا موافقت کنید! بدانید که عاقبت آن خطرناک است. گواه روشن بر این کار این است که شما فردا ازآنهابخواهید وارد جنگ شوند واز پشتسر به محمّدm حمله کنند، خواهید دید که هرگز قبول نخواهند کرد و مطالبی پیش خواهند کشید.
سپس از آنجا به اردوگاه غَطْفان رفت و در آنجا با شیوه مخصوصی سخن گفت و میگفت: شما قبیله غطفان ریشه و اصل من هستید، گمان نمیکنم مرا در گفتارم متّهم کنید، من با شما سخنی خواهم گفت، ولی تمنّا دارم که آن را با کسی بازگو نکنید.
همه او را به صداقت و دوستی پذیرفتند، سپس او مطلبی را که به قریش گفته بود، به طور مشروح باز گفت و آنان را از عواقب کار بنی قُریظه برحذر داشت و گفت: مبادا به خواهش آنان پاسخ مثبت بگویید.
وی مأموریت خود را به نحو احسن انجام داد، سپس مخفیانه به اردوگاه مسلمانان آمد، این شایعه را که یهودیان بنیقریظه میخواهند از نیروهای عرب گروگان بگیرند و آنها را تحویل مسلمانان بدهند، در میان لشکر اسلام پخش کرد. البتّه منظور از پخش این شایعه، این بود که مطلب از کرانههای خندق تجاوز کند و به گوش لشکر عرب برسد.
ابوسفیان شبِ شنبه تصمیم گرفت که کار را یکسره سازد، از این رو، سران قریش و غطفان! نمایندگانی به قلعه بنیقریظه اعزام کرده و به آنها گفتند: اینجا منطقه زندگی ما نیست، چارپایان ما دستخوش هلاکت شدهاند، شما