احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٩٧
بر روی آلات دفاعی از سپر و نیزه می خورد، به گوش آنها میرسید، پس از زد وخوردهايی، عَمْرو شمشیر خودرامتوّجه سرعلی علیه السلام کرد.علی علیه السلام ضربتاو را با سپر مخصوص دفع کرد، با این حال، شکافی در سر وی پدید آورد؛ امّا او از فرصت استفاده و ضربتی بُرنده بر پای حریف وارد ساخته و هر دو، یا یک پای او را برید و عمرو نقش بر زمین گشت.
صدای تکبیر از میان گرد و غبار که نشانۀ پیروزی علی علیه السلام بود، بلند شد. همراهان عمرو همه فرار کردند و به میان لشکر خود بازگشتند، جز نوفل که اسب وی در وسط خندق سقوط کرد و خود او سخت به زمین خورد، مأموران خندق، او را سنگباران کردند، امّا وی با صدای بلند میگفت: این طرز کشتن، دور از جوانمردی است، یک نفر فرود آید تا با هم نبرد کنیم، علیm وارد خندق گردید و او را کشت و ...
رسول خداm و اصحاب همچنان در نگرانی و سختی به سر میبردند و دشمن از بالا و پایین آنها را در محاصره داشت، تا اینکه نُعَیْم بن مسعود بن عامِرْ از قبیله غَطفان نزد رسول خداm آمد و گفت: من اسلام آوردهام و با تمام این قبائل دوستی دیرینه دارم، آنان از اسلام من خبر ندارند، اگر دستوری دارید بفرمایید اجرا کنم.
پیامبر (ص) فرمود: کاری کن که این جمعیّت پراکنده شود، یعنی میان ایشان اختلاف بینداز، تا دست از یاری و همکاری با یکدیگر بکشند، چون جنگ نیرنگ و فریب است.
نُعیم از نزد رسول خداm بیرون رفت، آنگاه سراغ قبیله بنی قریظه آمد که در حقیقت آنها مسلمانان را از پشت سر تهدید میکردند. وی وارد قلعه بنیقریظه شد و مراتب دوستی و صمیمیت خود را به رُخ آنان کشید و قیافه همدردی و خیرخواهی گرفت و از هر دری سخن گفت، به طوری که اعتماد بنی قریظه را