احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٩٣
و آتش افروز جنگ در کنار هم کیش خود «کعب» نشست و به او چنین گفت: من یک جهان عزّت و عظمت به سوی تو آوردهام، سران قریش و صنادید عرب و امرای غَطْفان با تجهیزات کامل برای از بین بردن دشمن مشترک (محمّدm)، در کرانههای خندق فرودآمدهاندوبهمن قولدادهاند،تا محمّد و مسلمانان را قتل عام نکنند، به جایگاه خود باز نگردند.
کعب در پاسخ او گفت: به خدا سوگند! با یک جهت ذلّت و خواری آمدهاید. سپاه عرب در نظر من مانند ابر بیباران است که غرّش میکند، ولی قطرهای از او نمیریزد. ای فرزند اَخطب! ای آتش افروز جنگ، دست از سرِ ما بردار، مَلکات فاضله محمّدm، مانع از آن است که ما پیمان خود را با او نادیده بگیریم، ما از او جز صدق و صفا، درستی و پاکی چیز دیگری ندیدهایم، چگونه به او خیانت کنیم.
حُیَّی آنقدر سخن گفت، تا او را فریب داده و نرم ساخت و کعب را آماده پیمانشکنی کرد. پیامبر (ص) به وسیله مأموران خود از پیمانشکنی بَنی قُرَیْظَه آگاه گردید و سخت پریشان و دل آزرده گشت، فوراً «سَعْد بن مُعاذ و سَعْد بن عُباده» را که از افسران ارشد اسلام و رئیس قبیله اَوْس و خزرج بودند، مأمور ساخت که اطّلاعات دقیقی به دست آورند و اگر خیانت آنان حقیقت داشته باشد، سخن با اشاره و کنایه بگویید که من بفهمم، امّا مردم را سست نکنید و اگر به پیمان خود وفادار بودند، به طور آشکار مطلب را تکذیب کنید.
فرستادگان رسول خداm رفتند و معلوم شد که کار عهد شکنی بَنی قُرَیْظه از آنچه میگفتند بالاتر است، تا آنجا که گفتند: رسول خداm کیست؟ ما را با وی نه پیمان است و نه قراردادی! و نیز سخنان ناروا به رسول خداm گفتند ... سپس بلافاصله برگشتند و پیمان شکنی بنیقریظه را با اشاره و کنایه به رسول خداm اطلاع دادند.