احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٩٢
این نقطه کاملاً بر خندق و خارج آن تسلّط داشت و تمام فعّالیّتهای دشمن و عبور و مرور آنها دیده میشد، گروهی از مسلمانان مأمور حفاظت و کنترل عبور و مرور از روی خندق بودند و به وسیلۀ سنگرهای طبیعی و غیرطبیعی که در اختیار داشتند، از تجاوز دشمن از روی خندق جلوگيری میکردند.
لشکر شرک نزدیک به یک ماه در پشت خندق توقّف کرد و جز عدّۀ معدودی نتوانستند از خندق عبور کنند و کسانی که فکر عبور از خندق را در سر میپروراندند، با پرتاب سنگ که به جای گلوله امروز به کار میرفت، عقب رانده میشدند.
جنگ احزاب با فصل زمستان مصادف بود، در آن سال، مدینه با کمبود باران و نوعی قحطی روبرو بود، از طرفی، آذوقه لشکر قریش آنقدر نبود، که اجازۀ توقّف بیشتری به آنان بدهد، لذا فهمیدند که مرور زمان، از قدرت اراده سران لشکر خواهد کاست و مقاومت آنها را بر اثر استیلای سرما و کمی علوفه و خواربار کاهش خواهد داد.
از این رو به فکر افتادند، که از بنی قریظه که در داخل مدینه بودند استمداد طلبند، تا آتش جنگ را در داخل روشن کنند و راه مدینه را به روی لشکر قریش باز نمایند. بنی قریظه تنها تیره یهودی بودند، که در مدینه کنار مسلمانان با صلح و آرامش زندگی میکردند و به پیمانی که پیامبر (ص) بسته بودند کاملاً احترام میگذاشتند.
«حُیَّی بن اَخْطَب نَضَری» به تحریک ابوسفیان نزد «کَعْب بن اَسَد قُرَظیّ» رئیس بنی قریظه رفت، امّا وی دستور داد درِ قلعه را به روی او باز نکنند، ولی او سماجت و اصرار نشان داد و فریاد زد: ای کعب، از آب و نانت میترسی، که در به روی من باز نمیکنی؟
این جمله احساسات کعب را تحریک کرد، از این رو فرمان داد: در را باز کنند