احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٨٦
٣) جنگ حَمْراء الْاَسَد
در پایان جنگ اُحد، لشکر فاتح ابوسفیان، به سرعت راه مکّه را پیش گرفتند، هنگامی که به سرزمین «روحاء» رسیدند، از کار خود سخت پشیمان شدند و تصمیم به مراجعت به مدینه و نابود کردن باقیمانده مسلمانان گرفتند.
این خبر به پیامبر (ص) رسید، صبح یکشنبه نماز را خواند و فوراً دستور داد که لشکر اُحد خود را برای شرکت در جنگ دیگری آماده کند، مخصوصاً فرمان داد که مجروحان جنگ اُحُد، به صفوف لشکر بپیوندند، به این ترتیب لشکر اسلام از مدینه دوباره حرکت کرد و به محلّی به نام حَمراء الاَسَد، که در هشت میلی شهر مدینه قرار داشت رسیدند و اردو زدند و به مدّت سه روز «دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه» در آنجا ماندند. شبها در پانصد محلّ آتش میافروختند، چنانکه شعله آتشها از مسافتهای دور دیده میشد و همهمۀ سپاهیان اسلام نیز از راه دور به گوش میرسید.
این خبر به لشکر قریش رسید، فکر میکردند ارتش تازه نفسی نیز از مدینه به آنها پیوسته است.
در این موقع، جریانی پیش آمد که روحیّه آن ها را ضعیفتر ساخت و آن این بود که یکی از مشرکان به نام مَعْبَد خُزاعی،[١] از مدینه به سوی مکّه میرفت و مشاهده وضع پیامبر (ص) و یارانش او را به سختی تکان داد و عواطف انسانی او تحریک شد و به پیامبر (ص) گفت: مشاهده وضع شما برای ما بسیار ناگوار است، اگر استراحت میکردید برای ما بهتر بود.
این سخن را گفت و از آنجا گذشت و در سرزمین «روحاء» به لشکر ابوسفیان رسید. ابوسفیان از او درباره پیامبر اسلامm سؤال کرد.
[١] . چون که قبیله خُزاعه، مسلمان و مشرکشان خیرخواه رسول خداm بودند، با اینکه مَعْبد هنوز در این تاریخ مشرک بود، ولی تمایل به پیامبر اسلامm داشت.