احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٨٢
عدّهای مسلّح تا صبح در مسجد و بر در خانۀ رسول خداm نگهبانی دادند و مراقب اوضاع بودند. در همین شب رسول خداm خوابی دید که در آن اثر خوشی نداشت، از مدینه بیرون برود.
در این باره با اصحاب خود مشورت کرد و گفت: اگر مصلحت بدانید در مدینه میمانیم و دشمن را در همان جا که فرود آمده است رها میکنیم، تا اگر همانجا بمانند، به زحمت بیافتند و اگر به مدینه هجوم بیاورند، با آنان نبرد میکنیم. عبدالله بن اُبَیّ بن سَلول و بزرگان مهاجر و انصار نیز چنین عقیده داشتند.
رسول خداm گفت: در شهر بمانید و زنان و کودکان را در برجها جای دهید. امّا جوانانی که در بَدر شرکت نکرده بودند، به شوق شهادت با این رأی مخالفت کردند و گفتند: ای رسول خداm، ما را بر سر دشمن ببر، تا گمان نکنند که ترسیدهایم و از ناتوانی و زبونی در شهر ماندهایم.
رسول خداm علی رغم اینکه تمایل به خروج از مدینه را نداشت، ولی در نتیجۀ اصرار جوانان اصحاب، تصمیم به حرکت گرفت. روز جمعه بعد از نماز جمعه و نماز عصر، داخل خانه شد و سلاح پوشید و سپس بر «مالک بن عَمرو صَحابی» از بنی نَجّار، که در همان روز مرده بود نماز خواند و دستور داد سه پرچم ترتیب دهند. یکی را به مهاجران (به دست علی بن ابیطالب علیه السلام ) و پرچمی برای قبیله اَوْس (به دست اُسَیْد بن حُضَیْر) و پرچمی به دست (حُباب بن مُنذِر) از قبیله خزرج داد و با هزار نفر از مهاجر و انصار از مدینه بیرون آمدند.
پیامبر (ص) فاصلۀ میان مدینه و اُحد[١] را پیاده پیموده و در طول راه، از صفوف لشکر سان دید و به دست خود صفوف لشکر را مرتب و منظم میساخت.
در بین راه عبدالله بن اُبَیّ که با نظر او موافقت نشده بود برای ماندن در مدینه،
[١] . کوه اُحُد در شمال مدینه به فاصله پنج و نیم کیلومتری مسجد نبوی قرار داد.