احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٨١
با مسلمانان تحریک میکردند و فریاد «انتقام، انتقام» در شهر مکّه طنینانداز بود.
در سال سوم هجرت، قریش به عزم جنگ با پیامبر (ص)، با سه هزار سوار و دو هزار پیاده، با تجهیزات کافی از مکّه خارج شدند و برای اینکه در میدان جنگ بیشتر استقامت کنند، بُتهای بزرگ و زنان را نیز با خود حرکت دادند.
عبّاس عموی پیامبر (ص) که یک مسلمان واقعی، غیر متظاهر به اسلام بود و در میان قریش در مکّه باقی مانده بود، هنگامی که دید لشکر نیرومند قریش به قصد جنگ با پیامبر (ص) از مکّه بیرون آمده، نامهای نوشت و آن را به شخصی از قبیله بنی غفار سپرد و تعهّد گرفت، که آن را ظرف سه روز به پیامبر (ص) برساند و وی را از نقشه جنگی قریش آگاه سازد.
قاصد هنگامی نامه را رساند که پیامبر (ص) در باغهای خارج شهر به سرمیبرد. وی پس از عرض ادب، نامۀ سربسته را به دست حضرت داد.
پیامبر (ص) نامه را خواند و از جریان مطّلع شد، با سَعد بن اُبی ملاقات کرد و گزارش عبّاس را به او رساند و سپس در شب پنج شنبه پنجم ماه شوّال دو نفر از اصحاب بنام اَنَس و مُؤْنس پسران فَضاله از بَنی ظَفَر را دستور داد که به راه مکّه و مدینه بروند و از اوضاع لشکر قریش اطلاعاتی به دست آورند.
دو بازرس پیامبر (ص) که برای کسب اطّلاع رفته بودند طولی نکشید، برگشتند و چگونگی لشکر قریش را به پیامبر (ص) رساندند و گفتند: این سپاه نیرومند تحت فرماندهی خود ابوسفیان است.
سپس پیامبر (ص) حُباب بن مُنذِر را فرستاد تا به میان سپاهیان دشمن رفت و تعداد آنها را تخمین زد و اطّلاعاتی برای رسول خداm آورد.
اصحاب رسول خداm در این شب از شهر مدینه کاملاً حفاظت میکردند و